داستانی که امروز شروع شد، خیلی بیهوا به ذهنم رسید. راستش داشتم توی آینه نگاه میکردم که یهو آینه بهم گفت: «امروز رو داری یا فردا بیام؟» منم که از این سوال فلسفی جا خوردم، گفتم: «اگه پسفردا بیای بهتره، چون امروز و فردا رو گذاشتم برای فکر کردن به این که چرا یخچال خونهمون همیشه وقتی بازش میکنم، چراغش روشنه ولی هیچوقت قبض برقش رو نمیآره.»
خلاصه که این سوال آنقدر ذهنم رو درگیر کرد که تصمیم گرفتم برم سراغ یخچال و ازش توضیح بخوام. یخچال رو باز کردم، دیدم یه پنگوئن با کراوات اون وسط نشسته و داره یه قبض آب رو امضا میکنه. گفتم: «تو دیگه کی هستی؟» گفت: «من بازرس انجمن قاشقهای چپدستم. اومدم بررسی کنم که چرا چراغ یخچال شما موقع باز بودن در، آهنگ "سلطان قلبها" رو با نور مخفی میزنه.»
من که کاملاً گیج شده بودم، گفتم: «خب، حالا قبض آب چه ربطی داره؟» پنگوئن جواب داد: «قبض آب نیست، این گواهینامه رانندگی با تراکتور توی کره ماهه. دیروز لاکپشتی که مأمور آب و فاضلاب بود، اشتباهی این رو به جای قبض آب به من داد. منم از صبح دارم دنبال صاحبش میگردم.»
همون موقع یه شتر با عینک آفتابی و کولهپشتی از توی فریزر بیرون پرید و گفت: «اگه گواهینامه تراکتور پیدا کردید، مال منه! ولی حواستون باشه که تراکتور من بنزین سوپر نمیخوره، فقط با آب آلبالو کار میکنه.» بعد کوهانهاش رو تکون داد و یک لیوان آب آلبالو به من تعارف کرد.
من که دیگه کاملاً مطمئن شده بودم یا خوابم یا ویندوز مغزم هنگ کرده، گفتم: «باشه، من برم یه استکان چایی برا خودم بریزم.» رفتم سمت کتری، دیدم کتری نیست. به جاش یه مایکروویو نشسته روی گاز و داره با شعله پخشکن آهنگ میسازه. مایکروویو تا من رو دید گفت: «من آپدیت ویندوزم، ۹۹٪ نصب شده، لطفاً من رو ریاستارت نکنید.»
همان لحظه بود که ناگهان یک گروه از مأموران مرموز با کت و شلوار مشکی از توی کمد لباسها بیرون پریدند. رهبرشان که یک گربه با کلاه شاپو بود، گفت: «ما از طرف اداره مبارزه با بیمنطقی آمدیم. شما به جرم داشتن منطق در این خانه، بازداشت هستید!»
من گفتم: «ولی من اصلاً منطقی ندارم!» گربه گفت: «همین که اعتراف کردی منطق نداری، خودش یه منطقه! پس مجرمی!» و بعد دستبند رو به من زدند و من رو بردن به یک سلول که پر از گلدونهای پلاستیکی بود. هر گلدون داستان خودش رو داشت و زمزمه میکرد. من نشستم و منتظر ماندم تا شاید روزی بفهمم که چرا یخچال قبض برقش رو نمیاره... و این دقیقاً همان داستانی بود که امروز شروع شد.