درود و احترام خدمت تمامی بازیکنان عزیز آرساکیا!
امروز براتون یک داستان ترسناک و متفاوت آماده کردم که امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.
خوشحال میشم نظراتتون رو درباره این داستان بدونم و ببینم چه برداشتی از اتفاقاتش دارید.
پس بدون مقدمهچینی بیشتر، چراغها رو خاموش کنید و با ما همراه بشید...
بریم که داشته باشیم! 🖤
_____________________________________________________
🩸 نقاب سیاه؛ چهار دوست، یک راز، چهار قربانی...
🕚 ساعت ۲۳:۴۷ – یک شب معمولی
چهار دوست قدیمی به نامهای آرش، امیر، رضا و سامان تصمیم میگیرند آخر هفته را در یک خانه قدیمی خارج از شهر بگذرانند.
آرش: بچهها، بالاخره رسیدیم! فقط امیدوارم اینجا آنتن داشته باشه.
امیر: داش، این خونه چرا اینقدر ساکته؟ انگار سالهاست کسی اینجا زندگی نکرده.
رضا: ول کن بابا، اومدیم خوش بگذرونیم، نه اینکه فیلم ترسناک بازی کنیم!
سامان: بچهها... یه چیزی پیدا کردم.
آرش: چیه؟
سامان: یه ماسک... مشکیه. ته انباری بود.
امیر: بندازش دور، معلوم نیست مال کیه.
رضا: بده ببینم! 😂
رضا ماسک را از دست سامان میگیرد و روی صورتش میگذارد.
رضا: چطوره؟ ترسیدین؟
آرش: درش بیار احمق، نصف شب سکتهمون میدی!
رضا ماسک را برمیدارد، اما لبخندش ناگهان محو میشود.
رضا: بچهها... یه لحظه حس کردم یکی پشت سرمه.
امیر: کسی اینجا نیست، توهم زدی.
🕑 ساعت ۰۲:۱۳ – اولین اتفاق عجیب
همه خوابیده بودند، بهجز سامان که صدای قدمهایی از راهرو شنید.
سامان: رضا؟ بیداری؟
هیچ جوابی نیامد.
سامان در اتاق را باز کرد. رضا وسط راهرو ایستاده بود؛ با همان ماسک سیاه.
سامان: رضا؟ داری چه غلطی میکنی؟
رضا بدون اینکه سرش را بچرخاند، آرام گفت:
رضا: اونا هنوز نمیدونن من کیام...
سامان: چی؟
رضا بهآرامی سرش را چرخاند.
رضا: تو هم نباید میدیدی...
سامان وحشتزده به اتاق برگشت و در را قفل کرد.
🕒 ساعت ۰۳:۰۰ – دیگر رضا، رضا نبود
آرش: بچهها! رضا کجاست؟
امیر: از دیشب ندیدمش.
سامان: من... من دیشب دیدمش.
آرش: کجا؟
سامان: توی راهرو بود. ماسک رو زده بود. ولی قسم میخورم خودش نبود...
ناگهان صدای سه ضربه به در شنیده شد.
تق... تق... تق...
رضا: بچهها... در رو باز کنید. سردمه.
امیر: رضا؟ خودتی؟
رضا: آره داداش، فقط در رو باز کن.
آرش: اول ماسکت رو دربیار، بعد بیا تو.
چند ثانیه سکوت شد.
رضا: من... دیگه نمیتونم درش بیارم.
ناگهان صدای خندهای بلند از پشت در بلند شد.
🕞 ساعت ۰۳:۲۷ – آخرین تلاش
آرش و امیر تصمیم گرفتند از پنجره فرار کنند، اما سامان ناپدید شده بود.
امیر: آرش! سامان کجاست؟!
آرش: نمیدونم! فقط باید از اینجا بریم!
در اتاق بهآرامی باز شد.
رضا وارد شد.
امیر: رضا، به خدا ما دوستاتیم...
رضا: دوست؟...
رضا: شما چهار نفر بودین...
آرش: چهار نفر؟ ما که سه نفریم!
رضا سرش را پایین انداخت و شروع به خندیدن کرد.
رضا: اشتباه میکنی... من از اول هم با شما نبودم.
چراغها خاموش شدند.
صدای فریاد آرش و امیر در تمام خانه پیچید.
و بعد... سکوت.
🕘 ساعت ۰۸:۴۵ – صبح روز بعد
پلیس پس از تماس یکی از همسایهها وارد خانه شد.
سه جسد پیدا شد.
اما از رضا هیچ اثری نبود.
روی دیوار اتاق با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«چهار نفر وارد شدند؛ سه نفر را پیدا کردید.»
پلیس تمام خانه را جستوجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد.
تا اینکه یکی از مأموران در انباری، یک عکس قدیمی پیدا کرد.
در عکس، چهار نفر جلوی همان خانه ایستاده بودند.
سه نفر از آنها آرش، امیر و سامان بودند.
اما نفر چهارم...
مردی بود با یک ماسک کاملاً سیاه.
🩸 پایان پرونده ۰۰۱ | نقاب سیاه
بعضی چیزها را نباید از انباری بیرون آورد؛ مخصوصاً چیزی که منتظر صاحب بعدیاش است. 🖤
با تشکر+
علی SqL