رفتن به مطلب
مرورگر پیشنهادی آرساکیا گیم مرورگر های تحت موتور کرومیوم می‌باشد، برای دانلود روی مرورگر انتخابی خود کلیک کنید
Google Chrome Microsoft Edge Ungoogled Chromium Brave Opera GX Opera

ارسال‌های توصیه شده

📖 دفترچه‌ای برای فهمیدن دنیا

✍️ فصل اول: کلمات در میان مه
726c30_262222.jpg

تصمیم گرفته‌ام بنویسم.

نه برای اینکه کسی نوشته‌هایم را بخواند.
نه برای اینکه مشهور شوم.

راستش حتی برایم مهم نیست این برگه‌ها روزی به دست کسی برسند یا نه.

فقط می‌خواهم بنویسم...

ذهنم آشفته است.
افکارم مثل خیابان‌های شلوغ شهر به هم گره خورده‌اند و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

شاید نوشتن کمکم کند چیزهایی را بفهمم که مدت‌هاست از درکشان عاجزم.

نمی‌خواهم از گذشته حرف بزنم.

گذشته مرده است. ⚰️

من می‌خواهم درباره اتفاق‌هایی بنویسم که همین حالا دور و برم جریان دارند؛ اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینم اما انگار هیچ‌کس متوجهشان نمی‌شود.

شاید اگر همه چیز را ثبت کنم، بالاخره بفهمم در این شهر چه خبر است...

یا شاید بفهمم چه بلایی دارد سر خودم می‌آید. 🖋️

━━━━━━━━━━━━━━

🏛️ فصل دوم: ده برگه و یک دروغ

12fc30_269.jpg

برای نوشتن به کاغذ و قلم نیاز داشتم.

برای همین به وزارت‌خانه رفتم.

کارمند پشت میز بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد پرسید:

«برای چه می‌خواهی؟»

چند ثانیه فکر کردم.

«برای نوشتن تبلیغات.»

اولین دروغی بود که به ذهنم رسید.

او بدون هیچ سؤال اضافه‌ای ده برگه آچار و یک قلم به من داد.

همین.

نه فرم.
نه امضا.
نه توضیح.

عجیب بود...

انگار هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد روی این برگه‌ها چه چیزی نوشته خواهد شد.

تبلیغات؟

یا شاید چیزهایی که هرگز نباید نوشته شوند؟ 📄

━━━━━━━━━━━━━━

🌅 فصل سوم: آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند

699430_261.jpg
 

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم، چند نفر را جلوی در ورودی دیدم.

فقط ایستاده بودند.

نه حرفی می‌زدند.
نه حرکتی می‌کردند.

فقط نگاه می‌کردند.

انگار منتظر چیزی بودند.

یا کسی.

مثل همیشه سعی کردم بی‌تفاوت باشم.

در این شهر کنجکاوی عمر آدم را کوتاه می‌کند.
موتور صورتی‌رنگم، یک Wayfarer قدیمی ارزان قیمت، همان جایی پارک بود که همیشه می‌گذاشتمش.

قبل از باز کردن قفل، طبق عادت اطراف را زیر نظر گرفتم.

شاید از نظر بعضی‌ها وسواس باشد.

اما این شهر به آدم‌های بی‌دقت رحم نمی‌کند.

وقتی مطمئن شدم کسی نزدیک موتور نیست، قفل آن را باز کردم سوار شدم و راه افتادم.

اما قبل از حرکت، برای یک لحظه کوتاه در آینه نگاه کردم.

آن چند نفر هنوز همان‌جا ایستاده بودند.

و هنوز به سمت خانه من نگاه می‌کردند... 👁️

━━━━━━━━━━━━━━

🌊 فصل چهارم: پارکینگ کنار پل فراموش‌شده


115230_262.jpg
 

از خیابان‌های شهر عبور کردم.

ساختمان‌ها یکی‌یکی پشت سرم محو شدند تا به جایی رسیدم که کمتر کسی سراغش می‌رفت.

یک پارکینگ قدیمی.

خارج از شهر.

کنار ساحلی که هیچ‌وقت آرام نمی‌شد.

در نزدیکی پلی فرسوده قوس دار که مثل استخوانی شکسته روی بزرگراه سایه انداخته بود.

هر بار که آنجا می‌آیم حس عجیبی دارم.

انگار آن منطقه متعلق به نقشه شهر نیست.

انگار جایی است که نباید وجود داشته باشد.

مواد اولیه ساخت اسلحه را خریدم.

کاری که بارها انجام داده بودم.

کاری که در این شهر بیش از حد عادی به نظر می‌رسید.

اما امروز یک چیز فرق داشت.

پیرمرد فروشنده قبل از رفتنم زیر لب چیزی گفت.

آن‌قدر آرام که مطمئن نبودم واقعاً شنیده‌ام یا نه.

فقط سه کلمه:

«دوباره پیداش کردند...»

وقتی برگشتم تا بپرسم منظورش چیست، دیگر آنجا نبود. 🌫️

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل پنجم: بزرگراه دیوانگان

823730_263.jpg

بعد از خروج از پارکینگ وارد اتوبان شدم.

جایی که مرگ با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت رفت‌وآمد می‌کند.

ماشین‌های مسابقه‌ای.

موتورهای غول‌پیکر.

راننده‌هایی که انگار چیزی برای از دست دادن ندارند.

آن‌ها از کنارت رد می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند صدای باد و سایه‌ای محو است.

یک برخورد کوچک کافی است.

بعد از آن فقط آتش می‌ماند... 🔥

یا جنازه.

اما هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد.

نه آن‌ها.

نه شهر.

و شاید حتی نه خود من.

برای آن آدم‌ها فقط یک چیز اهمیت دارد:

زمان.

انگار چیزی پشت سرشان در حرکت است.

چیزی که آن‌ها را تعقیب می‌کند.

چیزی که اگر به آن برسد، همه چیز تمام می‌شود.

اما سؤال اینجاست...

آن‌ها دقیقاً از چه چیزی فرار می‌کنند؟ 🤔

و چرا هر روز بیشتر احساس می‌کنم من هم دارم از همان چیز فرار می‌کنم؟

درست در همان لحظه، تلفنم لرزید.

یک پیام ناشناس.

فقط یک جمله داخلش نوشته شده بود:

«نوشتن را متوقف کن... قبل از اینکه آن‌ها متوجه شوند.» 📱
━━━━━━━━━━━━━━

🚧 فصل ششم: شهری که مرگ در آن عادی است

843630_266.jpg

از آن اتوبان عبور کردم.

سفرم به ورودی شهری دیگر ختم می‌شد. باید محموله‌ام را تحویل می‌دادم.

کار من همین است.

حمل کردن.
تحویل دادن.
و پرسیدنِ کمتر از آن چیزی که باید.

در طول مسیر صحنه‌های زیادی دیدم.

💥 انفجار خودروهای لوکس

🚑 تصادف‌هایی که به مرگ ختم می‌شدند

🔥 ماشین‌هایی که در آتش می‌سوختند

و آدم‌هایی که حتی برای چند ثانیه هم توقف نمی‌کردند.

اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در این شهر همه ماسک می‌زنند.

نه فقط روی صورتشان...

روی شخصیتشان هم.

🎭 ماسک‌ها باعث می‌شوند چهره واقعی آدم‌ها پنهان بماند.

بعد از هر تصادف فرار می‌کنند.

بعد از هر اشتباه ناپدید می‌شوند.

و هیچ‌کس دلش برای دیگری نمی‌سوزد.

شاید چون همه عجله دارند.

یا شاید چون هیچ‌کس نمی‌خواهد نفر بعدی خودش باشد...

━━━━━━━━━━━━━━

🚔 فصل هفتم: قانون در محاصره هرج‌ومرج
2ad830_264.jpg

پلیس‌های این شهر همیشه مشغول‌اند.

آن‌قدر مشغول که گاهی فکر می‌کنم حتی فرصت نفس کشیدن هم ندارند.

جرم و جنایت همه جا دیده می‌شود.

فساد در خیابان‌ها جریان دارد.

سرقت، درگیری، قاچاق، تیراندازی...

فهرستش آن‌قدر طولانی است که تصادف‌های مرگبار دیگر اهمیتی ندارند.

در این شهر اگر کسی کنار جاده جان بدهد، مردم فقط کمی سرعتشان را کم می‌کنند...

نگاهی می‌اندازند...

و به مسیرشان ادامه می‌دهند.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

شاید برای همین است که من هم دیگر تعجب نمی‌کنم.

شاید این شهر آرام‌آرام همه ما را شبیه خودش می‌کند.

📄 برگه اول آچارم پر شد.

فقط ۹ برگ دیگر باقی مانده است.

━━━━━━━━━━━━━━

🏢 فصل هشتم: شهری که رؤیاها را استخدام نمی‌کند
fb8b30_2610.jpg

در این شهر تحصیلات به تنهایی ارزشی ندارد.

علاقه هم کافی نیست.

می‌توانی بارها و بارها کتاب‌های مربوط به یک حرفه را بخوانی.

می‌توانی سال‌ها درس بخوانی.

اما هیچ‌کس از تو امتحان نمی‌گیرد.

نه امروز.
نه فردا.
و شاید نه حتی سال بعد.

برای ورود به مشاغل دولتی باید منتظر بمانی.

خیلی منتظر بمانی.

باید امیدوار باشی جایی خالی شود.

باید درخواست بدهی.

باید در آزمون شرکت کنی.

و شاید...

فقط شاید...

نمره قبولی را به دست بیاوری.

برای همین بیشتر مردم یا بیکارند...

یا سراغ کارهای آزاد می‌روند.

و بعضی‌ها هم راه‌های دیگری را انتخاب می‌کنند.

راه‌هایی که قانون چندان دوستشان ندارد. ⚠️

اما مگر می‌شود شکم خالی را با قانون سیر کرد؟

━━━━━━━━━━━━━━

💸 فصل نهم: قیمت زندگی
d33c30_265.jpg

زندگی در این شهر ارزان نیست.

باید پول دربیاوری.

باید شکمت را سیر نگه داری.

باید وسیله نقلیه بخری.

و بعد باید هزینه نگهداری همان وسیله را هم بپردازی.

انگار هر چیزی که می‌خری، خودش تبدیل به موجودی گرسنه می‌شود که مدام پول می‌بلعد.

با این حال مردم همچنان دنبال خودروهای لوکس هستند.

دنبال سرعت بیشتر.

دنبال ظاهر بهتر.

اما خانه‌ها...

خانه‌ها برایشان اهمیت چندانی ندارند.

و راستش را بخواهید...

من هم دلیلش را می‌فهمم.

چه اهمیتی دارد خانه‌ات چقدر لوکس باشد وقتی بیشتر عمرت را بیرون از آن سپری می‌کنی؟

چه فرقی می‌کند یخچالت چه برندی باشد؟

یا مبل‌هایت چقدر گران‌قیمت باشند؟

وقتی خانه فقط جایی برای چند ساعت خوابیدن است.

در این شهر مردم برای خیابان زندگی می‌کنند...

نه برای خانه.

━━━━━━━━━━━━━━

🌍 فصل دهم: شهرهای افسانه‌ای
23ef30_267.jpg

گاهی درباره شهرهای دیگری می‌شنوم.

شهرهایی که می‌گویند مردم در آن‌ها به تصادف‌ها اهمیت می‌دهند.

آرام رانندگی می‌کنند.

قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت می‌کنند.

برای خانه‌هایشان ارزش قائل‌اند.

برای آسایششان وقت می‌گذارند.

راستش را بخواهید...

گاهی فکر می‌کنم این داستان‌ها فقط افسانه باشند. 📖

مگر خانه چیزی بیشتر از محل خواب است؟

مگر زمان در آن شهرها متوقف می‌شود؟

مگر مردمشان احساس نمی‌کنند چیزی در حال تعقیب آن‌هاست؟

مگر می‌توان بدون سرعت زندگی کرد؟

مگر می‌توان بدون هیجان دوام آورد؟

شاید من اشتباه می‌کنم.

یا شاید تمام دنیا اشتباه می‌کند.

اما یک سؤال هنوز ذهنم را رها نمی‌کند...

اگر آن‌ها واقعاً آرام زندگی می‌کنند...

پس چرا ما نمی‌توانیم؟

📄 تنها ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است...
━━━━━━━━━━━━━━

💥 فصل یازدهم: صدای انفجار
3e8c30_2611.jpg

ما در این شهر پول زیادی صرف بیمه می‌کنیم.

شاید بیشتر از غذا.
شاید بیشتر از لباس.
شاید حتی بیشتر از چیزهایی که واقعاً به آن‌ها نیاز داریم.

چون ماشین‌هایمان مدام منفجر می‌شوند. 🔥

عجیب است، نه؟

انگار همه به این موضوع عادت کرده‌اند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید حتی از آن لذت می‌بریم.

تا به حال صدای انفجار را از نزدیک شنیده‌ای؟

نه آن صدایی که از تلویزیون پخش می‌شود.

منظورم انفجاری است که زمین را زیر پایت می‌لرزاند.

انفجاری که چند ثانیه گوش‌هایت را کر می‌کند.

انفجاری که بوی دود و فلز سوخته را در هوا پخش می‌کند.

من بارها دیده‌ام.

آن‌قدر زیاد که دیگر برایم عادی شده است.

و همین موضوع مرا می‌ترساند.

چون هیچ‌کس نباید به دیدن مرگ و آتش عادت کند.

اما در این شهر...

همه عادت کرده‌اند. 🎭

گاهی احساس می‌کنم مردم فقط به این دلیل زنده‌اند که تصادف کنند، منفجر شوند و دوباره فردا همین کار را تکرار کنند.

شاید این بخشی از زندگی باشد.

یا شاید بخشی از یک بیماری جمعی که هیچ‌کس متوجه آن نشده است...

━━━━━━━━━━━━━━

🌀 فصل دوازدهم: شاید من دیوانه شده‌ام
225c30_268.jpg

احساس می‌کنم کم‌کم دارم دیوانه می‌شوم.

شاید به همین دلیل است که می‌نویسم.

شاید این دفترچه تنها چیزی باشد که هنوز ذهنم را مرتب نگه داشته است.

یا شاید فقط دارم دیوانگی‌هایم را ثبت می‌کنم تا بعداً بتوانم ثابت کنم که حق با من بوده است.

نمی‌دانم.

اما چیزی را خوب می‌دانم.

من پول جمع می‌کنم.

هر روز.

هر هفته.

هر ماه.

و سخت کار می‌کنم تا روزی بتوانم یک موتور مسابقه‌ای بخرم. 🏍️

یک NRG-500.

می‌گویند سریع‌ترین موتور شهر است.

می‌گویند وقتی روی آن سوار شوی، دنیا عقب می‌ماند.

و شاید برای چند دقیقه بتوانی از چیزی که دنبالت می‌کند جلو بزنی.

اما هنوز پول کافی ندارم.

برای همین همچنان کار می‌کنم.

همچنان تلاش می‌کنم.

و همچنان منتظر می‌مانم.

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل سیزدهم: کاری که حتی دلیلش را نمی‌دانم
cf4b30_2613.jpg

برای پول درآوردن مواد اولیه ساخت سلاح جمع‌آوری می‌کنم.

کاری غیرقانونی.

کاری که خیلی‌ها انجام می‌دهند.

اما یک مشکل وجود دارد...

من حتی نمی‌دانم قرار است چه کسی آن‌ها را بخرد.

نمی‌دانم قیمت واقعی‌شان چقدر است.

نمی‌دانم مشتری‌ای برایشان وجود دارد یا نه.

گاهی احساس می‌کنم فقط وقتم را تلف می‌کنم.

اگر هیچ‌کس آن‌ها را نخرد چه؟

اگر تمام این تلاش‌ها بی‌فایده باشد چه؟

سؤال‌های زیادی در ذهنم وجود دارد.

اما هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم.

━━━━━━━━━━━━━━

🔫 فصل چهاردهم: چیزی که هرگز نخواستم
bd5530_2612.jpg

راستش را بخواهید...

من هیچ‌وقت علاقه‌ای به سلاح نداشته‌ام.

حتی نمی‌دانم چطور باید از آن استفاده کرد.

هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام.

هیچ‌وقت هم نخواسته‌ام یاد بگیرم.

شلیک کردن برای چه؟

کشتن برای چه؟

ترساندن دیگران برای چه؟

هر بار که به آن فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که این مسیر متعلق به من نیست.

اما عجیب است...

در شهری زندگی می‌کنم که تقریباً همه به نوعی با سلاح سروکار دارند.

انگار من تنها کسی هستم که نمی‌فهمد بقیه دنبال چه هستند.

شاید مشکل از من باشد.

یا شاید مشکل از این شهر باشد.

شهری که در آن همه می‌دانند اسلحه را چطور به دست بگیرند...

اما کمتر کسی می‌داند چرا.

📄 هنوز ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است.

و هرچه بیشتر می‌نویسم...

بیشتر احساس می‌کنم چیزی در این شهر درست نیست. 👁️

این داستان ادامه دارد...

  • دوست دارم که 2

درود

حقیقتاً سبک نوشتار و حوصله نوشتاری تون خیلی قابله تحسینه

جای این تاپیک در مطالب طنز نیست

منتقل شد

  • دوست دارم که 1

🌆?你这么闲,居然跑来翻译我的签名🌆

خیلی خوب داستان زندگی پلیر های این سرورو به زبون آوردی هرکسی این متنو متوجه نمیشه...

واقعا بی نظیر بود و منو تو فکر برد...😶

 

                 .A lot of money is never earned cleanly

 

                                                                                 :My account 

Agera.png

 

KenBlock.png

 

4 ساعت قبل، Hazal گفته است:

📖 دفترچه‌ای برای فهمیدن دنیا

✍️ فصل اول: کلمات در میان مه
726c30_262222.jpg

تصمیم گرفته‌ام بنویسم.

نه برای اینکه کسی نوشته‌هایم را بخواند.
نه برای اینکه مشهور شوم.

راستش حتی برایم مهم نیست این برگه‌ها روزی به دست کسی برسند یا نه.

فقط می‌خواهم بنویسم...

ذهنم آشفته است.
افکارم مثل خیابان‌های شلوغ شهر به هم گره خورده‌اند و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

شاید نوشتن کمکم کند چیزهایی را بفهمم که مدت‌هاست از درکشان عاجزم.

نمی‌خواهم از گذشته حرف بزنم.

گذشته مرده است. ⚰️

من می‌خواهم درباره اتفاق‌هایی بنویسم که همین حالا دور و برم جریان دارند؛ اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینم اما انگار هیچ‌کس متوجهشان نمی‌شود.

شاید اگر همه چیز را ثبت کنم، بالاخره بفهمم در این شهر چه خبر است...

یا شاید بفهمم چه بلایی دارد سر خودم می‌آید. 🖋️

━━━━━━━━━━━━━━

🏛️ فصل دوم: ده برگه و یک دروغ

12fc30_269.jpg

برای نوشتن به کاغذ و قلم نیاز داشتم.

برای همین به وزارت‌خانه رفتم.

کارمند پشت میز بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد پرسید:

«برای چه می‌خواهی؟»

چند ثانیه فکر کردم.

«برای نوشتن تبلیغات.»

اولین دروغی بود که به ذهنم رسید.

او بدون هیچ سؤال اضافه‌ای ده برگه آچار و یک قلم به من داد.

همین.

نه فرم.
نه امضا.
نه توضیح.

عجیب بود...

انگار هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد روی این برگه‌ها چه چیزی نوشته خواهد شد.

تبلیغات؟

یا شاید چیزهایی که هرگز نباید نوشته شوند؟ 📄

━━━━━━━━━━━━━━

🌅 فصل سوم: آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند

699430_261.jpg
 

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم، چند نفر را جلوی در ورودی دیدم.

فقط ایستاده بودند.

نه حرفی می‌زدند.
نه حرکتی می‌کردند.

فقط نگاه می‌کردند.

انگار منتظر چیزی بودند.

یا کسی.

مثل همیشه سعی کردم بی‌تفاوت باشم.

در این شهر کنجکاوی عمر آدم را کوتاه می‌کند.
موتور صورتی‌رنگم، یک Wayfarer قدیمی ارزان قیمت، همان جایی پارک بود که همیشه می‌گذاشتمش.

قبل از باز کردن قفل، طبق عادت اطراف را زیر نظر گرفتم.

شاید از نظر بعضی‌ها وسواس باشد.

اما این شهر به آدم‌های بی‌دقت رحم نمی‌کند.

وقتی مطمئن شدم کسی نزدیک موتور نیست، قفل آن را باز کردم سوار شدم و راه افتادم.

اما قبل از حرکت، برای یک لحظه کوتاه در آینه نگاه کردم.

آن چند نفر هنوز همان‌جا ایستاده بودند.

و هنوز به سمت خانه من نگاه می‌کردند... 👁️

━━━━━━━━━━━━━━

🌊 فصل چهارم: پارکینگ کنار پل فراموش‌شده


115230_262.jpg
 

از خیابان‌های شهر عبور کردم.

ساختمان‌ها یکی‌یکی پشت سرم محو شدند تا به جایی رسیدم که کمتر کسی سراغش می‌رفت.

یک پارکینگ قدیمی.

خارج از شهر.

کنار ساحلی که هیچ‌وقت آرام نمی‌شد.

در نزدیکی پلی فرسوده قوس دار که مثل استخوانی شکسته روی بزرگراه سایه انداخته بود.

هر بار که آنجا می‌آیم حس عجیبی دارم.

انگار آن منطقه متعلق به نقشه شهر نیست.

انگار جایی است که نباید وجود داشته باشد.

مواد اولیه ساخت اسلحه را خریدم.

کاری که بارها انجام داده بودم.

کاری که در این شهر بیش از حد عادی به نظر می‌رسید.

اما امروز یک چیز فرق داشت.

پیرمرد فروشنده قبل از رفتنم زیر لب چیزی گفت.

آن‌قدر آرام که مطمئن نبودم واقعاً شنیده‌ام یا نه.

فقط سه کلمه:

«دوباره پیداش کردند...»

وقتی برگشتم تا بپرسم منظورش چیست، دیگر آنجا نبود. 🌫️

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل پنجم: بزرگراه دیوانگان

823730_263.jpg

بعد از خروج از پارکینگ وارد اتوبان شدم.

جایی که مرگ با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت رفت‌وآمد می‌کند.

ماشین‌های مسابقه‌ای.

موتورهای غول‌پیکر.

راننده‌هایی که انگار چیزی برای از دست دادن ندارند.

آن‌ها از کنارت رد می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند صدای باد و سایه‌ای محو است.

یک برخورد کوچک کافی است.

بعد از آن فقط آتش می‌ماند... 🔥

یا جنازه.

اما هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد.

نه آن‌ها.

نه شهر.

و شاید حتی نه خود من.

برای آن آدم‌ها فقط یک چیز اهمیت دارد:

زمان.

انگار چیزی پشت سرشان در حرکت است.

چیزی که آن‌ها را تعقیب می‌کند.

چیزی که اگر به آن برسد، همه چیز تمام می‌شود.

اما سؤال اینجاست...

آن‌ها دقیقاً از چه چیزی فرار می‌کنند؟ 🤔

و چرا هر روز بیشتر احساس می‌کنم من هم دارم از همان چیز فرار می‌کنم؟

درست در همان لحظه، تلفنم لرزید.

یک پیام ناشناس.

فقط یک جمله داخلش نوشته شده بود:

«نوشتن را متوقف کن... قبل از اینکه آن‌ها متوجه شوند.» 📱
━━━━━━━━━━━━━━

🚧 فصل ششم: شهری که مرگ در آن عادی است

843630_266.jpg

از آن اتوبان عبور کردم.

سفرم به ورودی شهری دیگر ختم می‌شد. باید محموله‌ام را تحویل می‌دادم.

کار من همین است.

حمل کردن.
تحویل دادن.
و پرسیدنِ کمتر از آن چیزی که باید.

در طول مسیر صحنه‌های زیادی دیدم.

💥 انفجار خودروهای لوکس

🚑 تصادف‌هایی که به مرگ ختم می‌شدند

🔥 ماشین‌هایی که در آتش می‌سوختند

و آدم‌هایی که حتی برای چند ثانیه هم توقف نمی‌کردند.

اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در این شهر همه ماسک می‌زنند.

نه فقط روی صورتشان...

روی شخصیتشان هم.

🎭 ماسک‌ها باعث می‌شوند چهره واقعی آدم‌ها پنهان بماند.

بعد از هر تصادف فرار می‌کنند.

بعد از هر اشتباه ناپدید می‌شوند.

و هیچ‌کس دلش برای دیگری نمی‌سوزد.

شاید چون همه عجله دارند.

یا شاید چون هیچ‌کس نمی‌خواهد نفر بعدی خودش باشد...

━━━━━━━━━━━━━━

🚔 فصل هفتم: قانون در محاصره هرج‌ومرج
2ad830_264.jpg

پلیس‌های این شهر همیشه مشغول‌اند.

آن‌قدر مشغول که گاهی فکر می‌کنم حتی فرصت نفس کشیدن هم ندارند.

جرم و جنایت همه جا دیده می‌شود.

فساد در خیابان‌ها جریان دارد.

سرقت، درگیری، قاچاق، تیراندازی...

فهرستش آن‌قدر طولانی است که تصادف‌های مرگبار دیگر اهمیتی ندارند.

در این شهر اگر کسی کنار جاده جان بدهد، مردم فقط کمی سرعتشان را کم می‌کنند...

نگاهی می‌اندازند...

و به مسیرشان ادامه می‌دهند.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

شاید برای همین است که من هم دیگر تعجب نمی‌کنم.

شاید این شهر آرام‌آرام همه ما را شبیه خودش می‌کند.

📄 برگه اول آچارم پر شد.

فقط ۹ برگ دیگر باقی مانده است.

━━━━━━━━━━━━━━

🏢 فصل هشتم: شهری که رؤیاها را استخدام نمی‌کند
fb8b30_2610.jpg

در این شهر تحصیلات به تنهایی ارزشی ندارد.

علاقه هم کافی نیست.

می‌توانی بارها و بارها کتاب‌های مربوط به یک حرفه را بخوانی.

می‌توانی سال‌ها درس بخوانی.

اما هیچ‌کس از تو امتحان نمی‌گیرد.

نه امروز.
نه فردا.
و شاید نه حتی سال بعد.

برای ورود به مشاغل دولتی باید منتظر بمانی.

خیلی منتظر بمانی.

باید امیدوار باشی جایی خالی شود.

باید درخواست بدهی.

باید در آزمون شرکت کنی.

و شاید...

فقط شاید...

نمره قبولی را به دست بیاوری.

برای همین بیشتر مردم یا بیکارند...

یا سراغ کارهای آزاد می‌روند.

و بعضی‌ها هم راه‌های دیگری را انتخاب می‌کنند.

راه‌هایی که قانون چندان دوستشان ندارد. ⚠️

اما مگر می‌شود شکم خالی را با قانون سیر کرد؟

━━━━━━━━━━━━━━

💸 فصل نهم: قیمت زندگی
d33c30_265.jpg

زندگی در این شهر ارزان نیست.

باید پول دربیاوری.

باید شکمت را سیر نگه داری.

باید وسیله نقلیه بخری.

و بعد باید هزینه نگهداری همان وسیله را هم بپردازی.

انگار هر چیزی که می‌خری، خودش تبدیل به موجودی گرسنه می‌شود که مدام پول می‌بلعد.

با این حال مردم همچنان دنبال خودروهای لوکس هستند.

دنبال سرعت بیشتر.

دنبال ظاهر بهتر.

اما خانه‌ها...

خانه‌ها برایشان اهمیت چندانی ندارند.

و راستش را بخواهید...

من هم دلیلش را می‌فهمم.

چه اهمیتی دارد خانه‌ات چقدر لوکس باشد وقتی بیشتر عمرت را بیرون از آن سپری می‌کنی؟

چه فرقی می‌کند یخچالت چه برندی باشد؟

یا مبل‌هایت چقدر گران‌قیمت باشند؟

وقتی خانه فقط جایی برای چند ساعت خوابیدن است.

در این شهر مردم برای خیابان زندگی می‌کنند...

نه برای خانه.

━━━━━━━━━━━━━━

🌍 فصل دهم: شهرهای افسانه‌ای
23ef30_267.jpg

گاهی درباره شهرهای دیگری می‌شنوم.

شهرهایی که می‌گویند مردم در آن‌ها به تصادف‌ها اهمیت می‌دهند.

آرام رانندگی می‌کنند.

قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت می‌کنند.

برای خانه‌هایشان ارزش قائل‌اند.

برای آسایششان وقت می‌گذارند.

راستش را بخواهید...

گاهی فکر می‌کنم این داستان‌ها فقط افسانه باشند. 📖

مگر خانه چیزی بیشتر از محل خواب است؟

مگر زمان در آن شهرها متوقف می‌شود؟

مگر مردمشان احساس نمی‌کنند چیزی در حال تعقیب آن‌هاست؟

مگر می‌توان بدون سرعت زندگی کرد؟

مگر می‌توان بدون هیجان دوام آورد؟

شاید من اشتباه می‌کنم.

یا شاید تمام دنیا اشتباه می‌کند.

اما یک سؤال هنوز ذهنم را رها نمی‌کند...

اگر آن‌ها واقعاً آرام زندگی می‌کنند...

پس چرا ما نمی‌توانیم؟

📄 تنها ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است...
━━━━━━━━━━━━━━

💥 فصل یازدهم: صدای انفجار
3e8c30_2611.jpg

ما در این شهر پول زیادی صرف بیمه می‌کنیم.

شاید بیشتر از غذا.
شاید بیشتر از لباس.
شاید حتی بیشتر از چیزهایی که واقعاً به آن‌ها نیاز داریم.

چون ماشین‌هایمان مدام منفجر می‌شوند. 🔥

عجیب است، نه؟

انگار همه به این موضوع عادت کرده‌اند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید حتی از آن لذت می‌بریم.

تا به حال صدای انفجار را از نزدیک شنیده‌ای؟

نه آن صدایی که از تلویزیون پخش می‌شود.

منظورم انفجاری است که زمین را زیر پایت می‌لرزاند.

انفجاری که چند ثانیه گوش‌هایت را کر می‌کند.

انفجاری که بوی دود و فلز سوخته را در هوا پخش می‌کند.

من بارها دیده‌ام.

آن‌قدر زیاد که دیگر برایم عادی شده است.

و همین موضوع مرا می‌ترساند.

چون هیچ‌کس نباید به دیدن مرگ و آتش عادت کند.

اما در این شهر...

همه عادت کرده‌اند. 🎭

گاهی احساس می‌کنم مردم فقط به این دلیل زنده‌اند که تصادف کنند، منفجر شوند و دوباره فردا همین کار را تکرار کنند.

شاید این بخشی از زندگی باشد.

یا شاید بخشی از یک بیماری جمعی که هیچ‌کس متوجه آن نشده است...

━━━━━━━━━━━━━━

🌀 فصل دوازدهم: شاید من دیوانه شده‌ام
225c30_268.jpg

احساس می‌کنم کم‌کم دارم دیوانه می‌شوم.

شاید به همین دلیل است که می‌نویسم.

شاید این دفترچه تنها چیزی باشد که هنوز ذهنم را مرتب نگه داشته است.

یا شاید فقط دارم دیوانگی‌هایم را ثبت می‌کنم تا بعداً بتوانم ثابت کنم که حق با من بوده است.

نمی‌دانم.

اما چیزی را خوب می‌دانم.

من پول جمع می‌کنم.

هر روز.

هر هفته.

هر ماه.

و سخت کار می‌کنم تا روزی بتوانم یک موتور مسابقه‌ای بخرم. 🏍️

یک NRG-500.

می‌گویند سریع‌ترین موتور شهر است.

می‌گویند وقتی روی آن سوار شوی، دنیا عقب می‌ماند.

و شاید برای چند دقیقه بتوانی از چیزی که دنبالت می‌کند جلو بزنی.

اما هنوز پول کافی ندارم.

برای همین همچنان کار می‌کنم.

همچنان تلاش می‌کنم.

و همچنان منتظر می‌مانم.

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل سیزدهم: کاری که حتی دلیلش را نمی‌دانم
cf4b30_2613.jpg

برای پول درآوردن مواد اولیه ساخت سلاح جمع‌آوری می‌کنم.

کاری غیرقانونی.

کاری که خیلی‌ها انجام می‌دهند.

اما یک مشکل وجود دارد...

من حتی نمی‌دانم قرار است چه کسی آن‌ها را بخرد.

نمی‌دانم قیمت واقعی‌شان چقدر است.

نمی‌دانم مشتری‌ای برایشان وجود دارد یا نه.

گاهی احساس می‌کنم فقط وقتم را تلف می‌کنم.

اگر هیچ‌کس آن‌ها را نخرد چه؟

اگر تمام این تلاش‌ها بی‌فایده باشد چه؟

سؤال‌های زیادی در ذهنم وجود دارد.

اما هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم.

━━━━━━━━━━━━━━

🔫 فصل چهاردهم: چیزی که هرگز نخواستم
bd5530_2612.jpg

راستش را بخواهید...

من هیچ‌وقت علاقه‌ای به سلاح نداشته‌ام.

حتی نمی‌دانم چطور باید از آن استفاده کرد.

هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام.

هیچ‌وقت هم نخواسته‌ام یاد بگیرم.

شلیک کردن برای چه؟

کشتن برای چه؟

ترساندن دیگران برای چه؟

هر بار که به آن فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که این مسیر متعلق به من نیست.

اما عجیب است...

در شهری زندگی می‌کنم که تقریباً همه به نوعی با سلاح سروکار دارند.

انگار من تنها کسی هستم که نمی‌فهمد بقیه دنبال چه هستند.

شاید مشکل از من باشد.

یا شاید مشکل از این شهر باشد.

شهری که در آن همه می‌دانند اسلحه را چطور به دست بگیرند...

اما کمتر کسی می‌داند چرا.

📄 هنوز ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است.

و هرچه بیشتر می‌نویسم...

بیشتر احساس می‌کنم چیزی در این شهر درست نیست. 👁️

این داستان ادامه دارد...

توصیه میکنم حتما تا اخر بخونید 

خیلی حق بود و مخصوصا آرامش بخش مرسی از وقتی که گزاشتی

[My Account]:

OliVeN

 

[ اعتماد نکن وگرنه نابود میشی!]

 

250d17_26InShot-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6

@Fayez ممنون که وقت گذاشتید و خوندینش ، معمولا منتقل نمیکنن اگر اشتباه میذاری مطلبی رو مرسی که منتقل کردید یه دنیا تشکر 🙏

@Agera ممنون که وقت گذاشتی و خوندی ، معمولا واسمون کاری که انجام میدیم عادی میشه و بهش فکر نمیکنیم که ببینیم واقعا چجوری هست 😅

@Jozi ممنون که وقت گذاشتی و خوندی ، ممنون از حمایت گرمتون واقعا کلی بهم انرژی دادین 🙏

(( عجیب جذاب خواندنی کمی ارامش بخش ))

 

از طرز تایپ کردنت خوشم اومد

 به ۳ ساعت اینا وقت گزاشتی فکر کنم خیلی زیاد بود 😅🫡

خیلی حال کردم @Hazal جان،

تو بازی بیبینمت بهت دروخاست دوستی میدم دنبالت ام کردم

Sir_Mehdi.png

MohammedAmir.png

 🔥Pennywise بی رحم🔥

 

عالی بود😐🔥👌

e1c7-InShot-۲۰۲۶۰۶۰۶-۱۸۴۲۴۳۷۸۶.gif

یکیم نداریم براش میو میو کنیم

My Account:

Kairos.png

My Friend:

Lofty.png

Phobos.png

Fey.png

5 ساعت قبل، Hazal گفته است:

@Fayez ممنون که وقت گذاشتید و خوندینش ، معمولا منتقل نمیکنن اگر اشتباه میذاری مطلبی رو مرسی که منتقل کردید یه دنیا تشکر 🙏

@Agera ممنون که وقت گذاشتی و خوندی ، معمولا واسمون کاری که انجام میدیم عادی میشه و بهش فکر نمیکنیم که ببینیم واقعا چجوری هست 😅

@Jozi ممنون که وقت گذاشتی و خوندی ، ممنون از حمایت گرمتون واقعا کلی بهم انرژی دادین 🙏

ممنون از تو که انقدر زیبا نوشتی.😄

 

                 .A lot of money is never earned cleanly

 

                                                                                 :My account 

Agera.png

 

KenBlock.png

 

در ۱۴۰۵/۳/۹ در 13:36، Hazal گفته است:

📖 دفترچه‌ای برای فهمیدن دنیا

✍️ فصل اول: کلمات در میان مه
726c30_262222.jpg

تصمیم گرفته‌ام بنویسم.

نه برای اینکه کسی نوشته‌هایم را بخواند.
نه برای اینکه مشهور شوم.

راستش حتی برایم مهم نیست این برگه‌ها روزی به دست کسی برسند یا نه.

فقط می‌خواهم بنویسم...

ذهنم آشفته است.
افکارم مثل خیابان‌های شلوغ شهر به هم گره خورده‌اند و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

شاید نوشتن کمکم کند چیزهایی را بفهمم که مدت‌هاست از درکشان عاجزم.

نمی‌خواهم از گذشته حرف بزنم.

گذشته مرده است. ⚰️

من می‌خواهم درباره اتفاق‌هایی بنویسم که همین حالا دور و برم جریان دارند؛ اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینم اما انگار هیچ‌کس متوجهشان نمی‌شود.

شاید اگر همه چیز را ثبت کنم، بالاخره بفهمم در این شهر چه خبر است...

یا شاید بفهمم چه بلایی دارد سر خودم می‌آید. 🖋️

━━━━━━━━━━━━━━

🏛️ فصل دوم: ده برگه و یک دروغ

12fc30_269.jpg

برای نوشتن به کاغذ و قلم نیاز داشتم.

برای همین به وزارت‌خانه رفتم.

کارمند پشت میز بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد پرسید:

«برای چه می‌خواهی؟»

چند ثانیه فکر کردم.

«برای نوشتن تبلیغات.»

اولین دروغی بود که به ذهنم رسید.

او بدون هیچ سؤال اضافه‌ای ده برگه آچار و یک قلم به من داد.

همین.

نه فرم.
نه امضا.
نه توضیح.

عجیب بود...

انگار هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد روی این برگه‌ها چه چیزی نوشته خواهد شد.

تبلیغات؟

یا شاید چیزهایی که هرگز نباید نوشته شوند؟ 📄

━━━━━━━━━━━━━━

🌅 فصل سوم: آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند

699430_261.jpg
 

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم، چند نفر را جلوی در ورودی دیدم.

فقط ایستاده بودند.

نه حرفی می‌زدند.
نه حرکتی می‌کردند.

فقط نگاه می‌کردند.

انگار منتظر چیزی بودند.

یا کسی.

مثل همیشه سعی کردم بی‌تفاوت باشم.

در این شهر کنجکاوی عمر آدم را کوتاه می‌کند.
موتور صورتی‌رنگم، یک Wayfarer قدیمی ارزان قیمت، همان جایی پارک بود که همیشه می‌گذاشتمش.

قبل از باز کردن قفل، طبق عادت اطراف را زیر نظر گرفتم.

شاید از نظر بعضی‌ها وسواس باشد.

اما این شهر به آدم‌های بی‌دقت رحم نمی‌کند.

وقتی مطمئن شدم کسی نزدیک موتور نیست، قفل آن را باز کردم سوار شدم و راه افتادم.

اما قبل از حرکت، برای یک لحظه کوتاه در آینه نگاه کردم.

آن چند نفر هنوز همان‌جا ایستاده بودند.

و هنوز به سمت خانه من نگاه می‌کردند... 👁️

━━━━━━━━━━━━━━

🌊 فصل چهارم: پارکینگ کنار پل فراموش‌شده


115230_262.jpg
 

از خیابان‌های شهر عبور کردم.

ساختمان‌ها یکی‌یکی پشت سرم محو شدند تا به جایی رسیدم که کمتر کسی سراغش می‌رفت.

یک پارکینگ قدیمی.

خارج از شهر.

کنار ساحلی که هیچ‌وقت آرام نمی‌شد.

در نزدیکی پلی فرسوده قوس دار که مثل استخوانی شکسته روی بزرگراه سایه انداخته بود.

هر بار که آنجا می‌آیم حس عجیبی دارم.

انگار آن منطقه متعلق به نقشه شهر نیست.

انگار جایی است که نباید وجود داشته باشد.

مواد اولیه ساخت اسلحه را خریدم.

کاری که بارها انجام داده بودم.

کاری که در این شهر بیش از حد عادی به نظر می‌رسید.

اما امروز یک چیز فرق داشت.

پیرمرد فروشنده قبل از رفتنم زیر لب چیزی گفت.

آن‌قدر آرام که مطمئن نبودم واقعاً شنیده‌ام یا نه.

فقط سه کلمه:

«دوباره پیداش کردند...»

وقتی برگشتم تا بپرسم منظورش چیست، دیگر آنجا نبود. 🌫️

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل پنجم: بزرگراه دیوانگان

823730_263.jpg

بعد از خروج از پارکینگ وارد اتوبان شدم.

جایی که مرگ با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت رفت‌وآمد می‌کند.

ماشین‌های مسابقه‌ای.

موتورهای غول‌پیکر.

راننده‌هایی که انگار چیزی برای از دست دادن ندارند.

آن‌ها از کنارت رد می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند صدای باد و سایه‌ای محو است.

یک برخورد کوچک کافی است.

بعد از آن فقط آتش می‌ماند... 🔥

یا جنازه.

اما هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد.

نه آن‌ها.

نه شهر.

و شاید حتی نه خود من.

برای آن آدم‌ها فقط یک چیز اهمیت دارد:

زمان.

انگار چیزی پشت سرشان در حرکت است.

چیزی که آن‌ها را تعقیب می‌کند.

چیزی که اگر به آن برسد، همه چیز تمام می‌شود.

اما سؤال اینجاست...

آن‌ها دقیقاً از چه چیزی فرار می‌کنند؟ 🤔

و چرا هر روز بیشتر احساس می‌کنم من هم دارم از همان چیز فرار می‌کنم؟

درست در همان لحظه، تلفنم لرزید.

یک پیام ناشناس.

فقط یک جمله داخلش نوشته شده بود:

«نوشتن را متوقف کن... قبل از اینکه آن‌ها متوجه شوند.» 📱
━━━━━━━━━━━━━━

🚧 فصل ششم: شهری که مرگ در آن عادی است

843630_266.jpg

از آن اتوبان عبور کردم.

سفرم به ورودی شهری دیگر ختم می‌شد. باید محموله‌ام را تحویل می‌دادم.

کار من همین است.

حمل کردن.
تحویل دادن.
و پرسیدنِ کمتر از آن چیزی که باید.

در طول مسیر صحنه‌های زیادی دیدم.

💥 انفجار خودروهای لوکس

🚑 تصادف‌هایی که به مرگ ختم می‌شدند

🔥 ماشین‌هایی که در آتش می‌سوختند

و آدم‌هایی که حتی برای چند ثانیه هم توقف نمی‌کردند.

اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در این شهر همه ماسک می‌زنند.

نه فقط روی صورتشان...

روی شخصیتشان هم.

🎭 ماسک‌ها باعث می‌شوند چهره واقعی آدم‌ها پنهان بماند.

بعد از هر تصادف فرار می‌کنند.

بعد از هر اشتباه ناپدید می‌شوند.

و هیچ‌کس دلش برای دیگری نمی‌سوزد.

شاید چون همه عجله دارند.

یا شاید چون هیچ‌کس نمی‌خواهد نفر بعدی خودش باشد...

━━━━━━━━━━━━━━

🚔 فصل هفتم: قانون در محاصره هرج‌ومرج
2ad830_264.jpg

پلیس‌های این شهر همیشه مشغول‌اند.

آن‌قدر مشغول که گاهی فکر می‌کنم حتی فرصت نفس کشیدن هم ندارند.

جرم و جنایت همه جا دیده می‌شود.

فساد در خیابان‌ها جریان دارد.

سرقت، درگیری، قاچاق، تیراندازی...

فهرستش آن‌قدر طولانی است که تصادف‌های مرگبار دیگر اهمیتی ندارند.

در این شهر اگر کسی کنار جاده جان بدهد، مردم فقط کمی سرعتشان را کم می‌کنند...

نگاهی می‌اندازند...

و به مسیرشان ادامه می‌دهند.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

شاید برای همین است که من هم دیگر تعجب نمی‌کنم.

شاید این شهر آرام‌آرام همه ما را شبیه خودش می‌کند.

📄 برگه اول آچارم پر شد.

فقط ۹ برگ دیگر باقی مانده است.

━━━━━━━━━━━━━━

🏢 فصل هشتم: شهری که رؤیاها را استخدام نمی‌کند
fb8b30_2610.jpg

در این شهر تحصیلات به تنهایی ارزشی ندارد.

علاقه هم کافی نیست.

می‌توانی بارها و بارها کتاب‌های مربوط به یک حرفه را بخوانی.

می‌توانی سال‌ها درس بخوانی.

اما هیچ‌کس از تو امتحان نمی‌گیرد.

نه امروز.
نه فردا.
و شاید نه حتی سال بعد.

برای ورود به مشاغل دولتی باید منتظر بمانی.

خیلی منتظر بمانی.

باید امیدوار باشی جایی خالی شود.

باید درخواست بدهی.

باید در آزمون شرکت کنی.

و شاید...

فقط شاید...

نمره قبولی را به دست بیاوری.

برای همین بیشتر مردم یا بیکارند...

یا سراغ کارهای آزاد می‌روند.

و بعضی‌ها هم راه‌های دیگری را انتخاب می‌کنند.

راه‌هایی که قانون چندان دوستشان ندارد. ⚠️

اما مگر می‌شود شکم خالی را با قانون سیر کرد؟

━━━━━━━━━━━━━━

💸 فصل نهم: قیمت زندگی
d33c30_265.jpg

زندگی در این شهر ارزان نیست.

باید پول دربیاوری.

باید شکمت را سیر نگه داری.

باید وسیله نقلیه بخری.

و بعد باید هزینه نگهداری همان وسیله را هم بپردازی.

انگار هر چیزی که می‌خری، خودش تبدیل به موجودی گرسنه می‌شود که مدام پول می‌بلعد.

با این حال مردم همچنان دنبال خودروهای لوکس هستند.

دنبال سرعت بیشتر.

دنبال ظاهر بهتر.

اما خانه‌ها...

خانه‌ها برایشان اهمیت چندانی ندارند.

و راستش را بخواهید...

من هم دلیلش را می‌فهمم.

چه اهمیتی دارد خانه‌ات چقدر لوکس باشد وقتی بیشتر عمرت را بیرون از آن سپری می‌کنی؟

چه فرقی می‌کند یخچالت چه برندی باشد؟

یا مبل‌هایت چقدر گران‌قیمت باشند؟

وقتی خانه فقط جایی برای چند ساعت خوابیدن است.

در این شهر مردم برای خیابان زندگی می‌کنند...

نه برای خانه.

━━━━━━━━━━━━━━

🌍 فصل دهم: شهرهای افسانه‌ای
23ef30_267.jpg

گاهی درباره شهرهای دیگری می‌شنوم.

شهرهایی که می‌گویند مردم در آن‌ها به تصادف‌ها اهمیت می‌دهند.

آرام رانندگی می‌کنند.

قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت می‌کنند.

برای خانه‌هایشان ارزش قائل‌اند.

برای آسایششان وقت می‌گذارند.

راستش را بخواهید...

گاهی فکر می‌کنم این داستان‌ها فقط افسانه باشند. 📖

مگر خانه چیزی بیشتر از محل خواب است؟

مگر زمان در آن شهرها متوقف می‌شود؟

مگر مردمشان احساس نمی‌کنند چیزی در حال تعقیب آن‌هاست؟

مگر می‌توان بدون سرعت زندگی کرد؟

مگر می‌توان بدون هیجان دوام آورد؟

شاید من اشتباه می‌کنم.

یا شاید تمام دنیا اشتباه می‌کند.

اما یک سؤال هنوز ذهنم را رها نمی‌کند...

اگر آن‌ها واقعاً آرام زندگی می‌کنند...

پس چرا ما نمی‌توانیم؟

📄 تنها ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است...
━━━━━━━━━━━━━━

💥 فصل یازدهم: صدای انفجار
3e8c30_2611.jpg

ما در این شهر پول زیادی صرف بیمه می‌کنیم.

شاید بیشتر از غذا.
شاید بیشتر از لباس.
شاید حتی بیشتر از چیزهایی که واقعاً به آن‌ها نیاز داریم.

چون ماشین‌هایمان مدام منفجر می‌شوند. 🔥

عجیب است، نه؟

انگار همه به این موضوع عادت کرده‌اند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید حتی از آن لذت می‌بریم.

تا به حال صدای انفجار را از نزدیک شنیده‌ای؟

نه آن صدایی که از تلویزیون پخش می‌شود.

منظورم انفجاری است که زمین را زیر پایت می‌لرزاند.

انفجاری که چند ثانیه گوش‌هایت را کر می‌کند.

انفجاری که بوی دود و فلز سوخته را در هوا پخش می‌کند.

من بارها دیده‌ام.

آن‌قدر زیاد که دیگر برایم عادی شده است.

و همین موضوع مرا می‌ترساند.

چون هیچ‌کس نباید به دیدن مرگ و آتش عادت کند.

اما در این شهر...

همه عادت کرده‌اند. 🎭

گاهی احساس می‌کنم مردم فقط به این دلیل زنده‌اند که تصادف کنند، منفجر شوند و دوباره فردا همین کار را تکرار کنند.

شاید این بخشی از زندگی باشد.

یا شاید بخشی از یک بیماری جمعی که هیچ‌کس متوجه آن نشده است...

━━━━━━━━━━━━━━

🌀 فصل دوازدهم: شاید من دیوانه شده‌ام
225c30_268.jpg

احساس می‌کنم کم‌کم دارم دیوانه می‌شوم.

شاید به همین دلیل است که می‌نویسم.

شاید این دفترچه تنها چیزی باشد که هنوز ذهنم را مرتب نگه داشته است.

یا شاید فقط دارم دیوانگی‌هایم را ثبت می‌کنم تا بعداً بتوانم ثابت کنم که حق با من بوده است.

نمی‌دانم.

اما چیزی را خوب می‌دانم.

من پول جمع می‌کنم.

هر روز.

هر هفته.

هر ماه.

و سخت کار می‌کنم تا روزی بتوانم یک موتور مسابقه‌ای بخرم. 🏍️

یک NRG-500.

می‌گویند سریع‌ترین موتور شهر است.

می‌گویند وقتی روی آن سوار شوی، دنیا عقب می‌ماند.

و شاید برای چند دقیقه بتوانی از چیزی که دنبالت می‌کند جلو بزنی.

اما هنوز پول کافی ندارم.

برای همین همچنان کار می‌کنم.

همچنان تلاش می‌کنم.

و همچنان منتظر می‌مانم.

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل سیزدهم: کاری که حتی دلیلش را نمی‌دانم
cf4b30_2613.jpg

برای پول درآوردن مواد اولیه ساخت سلاح جمع‌آوری می‌کنم.

کاری غیرقانونی.

کاری که خیلی‌ها انجام می‌دهند.

اما یک مشکل وجود دارد...

من حتی نمی‌دانم قرار است چه کسی آن‌ها را بخرد.

نمی‌دانم قیمت واقعی‌شان چقدر است.

نمی‌دانم مشتری‌ای برایشان وجود دارد یا نه.

گاهی احساس می‌کنم فقط وقتم را تلف می‌کنم.

اگر هیچ‌کس آن‌ها را نخرد چه؟

اگر تمام این تلاش‌ها بی‌فایده باشد چه؟

سؤال‌های زیادی در ذهنم وجود دارد.

اما هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم.

━━━━━━━━━━━━━━

🔫 فصل چهاردهم: چیزی که هرگز نخواستم
bd5530_2612.jpg

راستش را بخواهید...

من هیچ‌وقت علاقه‌ای به سلاح نداشته‌ام.

حتی نمی‌دانم چطور باید از آن استفاده کرد.

هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام.

هیچ‌وقت هم نخواسته‌ام یاد بگیرم.

شلیک کردن برای چه؟

کشتن برای چه؟

ترساندن دیگران برای چه؟

هر بار که به آن فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که این مسیر متعلق به من نیست.

اما عجیب است...

در شهری زندگی می‌کنم که تقریباً همه به نوعی با سلاح سروکار دارند.

انگار من تنها کسی هستم که نمی‌فهمد بقیه دنبال چه هستند.

شاید مشکل از من باشد.

یا شاید مشکل از این شهر باشد.

شهری که در آن همه می‌دانند اسلحه را چطور به دست بگیرند...

اما کمتر کسی می‌داند چرا.

📄 هنوز ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است.

و هرچه بیشتر می‌نویسم...

بیشتر احساس می‌کنم چیزی در این شهر درست نیست. 👁️

این داستان ادامه دارد...

دسخوش😂

خوب بود موفق باشی

a92b-126a15-25GIF-20251015-105746-247.gi

در ۱۴۰۵/۳/۹ در 13:36، Hazal گفته است:

📖 دفترچه‌ای برای فهمیدن دنیا

✍️ فصل اول: کلمات در میان مه
726c30_262222.jpg

تصمیم گرفته‌ام بنویسم.

نه برای اینکه کسی نوشته‌هایم را بخواند.
نه برای اینکه مشهور شوم.

راستش حتی برایم مهم نیست این برگه‌ها روزی به دست کسی برسند یا نه.

فقط می‌خواهم بنویسم...

ذهنم آشفته است.
افکارم مثل خیابان‌های شلوغ شهر به هم گره خورده‌اند و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

شاید نوشتن کمکم کند چیزهایی را بفهمم که مدت‌هاست از درکشان عاجزم.

نمی‌خواهم از گذشته حرف بزنم.

گذشته مرده است. ⚰️

من می‌خواهم درباره اتفاق‌هایی بنویسم که همین حالا دور و برم جریان دارند؛ اتفاق‌هایی که هر روز می‌بینم اما انگار هیچ‌کس متوجهشان نمی‌شود.

شاید اگر همه چیز را ثبت کنم، بالاخره بفهمم در این شهر چه خبر است...

یا شاید بفهمم چه بلایی دارد سر خودم می‌آید. 🖋️

━━━━━━━━━━━━━━

🏛️ فصل دوم: ده برگه و یک دروغ

12fc30_269.jpg

برای نوشتن به کاغذ و قلم نیاز داشتم.

برای همین به وزارت‌خانه رفتم.

کارمند پشت میز بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد پرسید:

«برای چه می‌خواهی؟»

چند ثانیه فکر کردم.

«برای نوشتن تبلیغات.»

اولین دروغی بود که به ذهنم رسید.

او بدون هیچ سؤال اضافه‌ای ده برگه آچار و یک قلم به من داد.

همین.

نه فرم.
نه امضا.
نه توضیح.

عجیب بود...

انگار هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد روی این برگه‌ها چه چیزی نوشته خواهد شد.

تبلیغات؟

یا شاید چیزهایی که هرگز نباید نوشته شوند؟ 📄

━━━━━━━━━━━━━━

🌅 فصل سوم: آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند

699430_261.jpg
 

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم، چند نفر را جلوی در ورودی دیدم.

فقط ایستاده بودند.

نه حرفی می‌زدند.
نه حرکتی می‌کردند.

فقط نگاه می‌کردند.

انگار منتظر چیزی بودند.

یا کسی.

مثل همیشه سعی کردم بی‌تفاوت باشم.

در این شهر کنجکاوی عمر آدم را کوتاه می‌کند.
موتور صورتی‌رنگم، یک Wayfarer قدیمی ارزان قیمت، همان جایی پارک بود که همیشه می‌گذاشتمش.

قبل از باز کردن قفل، طبق عادت اطراف را زیر نظر گرفتم.

شاید از نظر بعضی‌ها وسواس باشد.

اما این شهر به آدم‌های بی‌دقت رحم نمی‌کند.

وقتی مطمئن شدم کسی نزدیک موتور نیست، قفل آن را باز کردم سوار شدم و راه افتادم.

اما قبل از حرکت، برای یک لحظه کوتاه در آینه نگاه کردم.

آن چند نفر هنوز همان‌جا ایستاده بودند.

و هنوز به سمت خانه من نگاه می‌کردند... 👁️

━━━━━━━━━━━━━━

🌊 فصل چهارم: پارکینگ کنار پل فراموش‌شده


115230_262.jpg
 

از خیابان‌های شهر عبور کردم.

ساختمان‌ها یکی‌یکی پشت سرم محو شدند تا به جایی رسیدم که کمتر کسی سراغش می‌رفت.

یک پارکینگ قدیمی.

خارج از شهر.

کنار ساحلی که هیچ‌وقت آرام نمی‌شد.

در نزدیکی پلی فرسوده قوس دار که مثل استخوانی شکسته روی بزرگراه سایه انداخته بود.

هر بار که آنجا می‌آیم حس عجیبی دارم.

انگار آن منطقه متعلق به نقشه شهر نیست.

انگار جایی است که نباید وجود داشته باشد.

مواد اولیه ساخت اسلحه را خریدم.

کاری که بارها انجام داده بودم.

کاری که در این شهر بیش از حد عادی به نظر می‌رسید.

اما امروز یک چیز فرق داشت.

پیرمرد فروشنده قبل از رفتنم زیر لب چیزی گفت.

آن‌قدر آرام که مطمئن نبودم واقعاً شنیده‌ام یا نه.

فقط سه کلمه:

«دوباره پیداش کردند...»

وقتی برگشتم تا بپرسم منظورش چیست، دیگر آنجا نبود. 🌫️

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل پنجم: بزرگراه دیوانگان

823730_263.jpg

بعد از خروج از پارکینگ وارد اتوبان شدم.

جایی که مرگ با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت رفت‌وآمد می‌کند.

ماشین‌های مسابقه‌ای.

موتورهای غول‌پیکر.

راننده‌هایی که انگار چیزی برای از دست دادن ندارند.

آن‌ها از کنارت رد می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند صدای باد و سایه‌ای محو است.

یک برخورد کوچک کافی است.

بعد از آن فقط آتش می‌ماند... 🔥

یا جنازه.

اما هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد.

نه آن‌ها.

نه شهر.

و شاید حتی نه خود من.

برای آن آدم‌ها فقط یک چیز اهمیت دارد:

زمان.

انگار چیزی پشت سرشان در حرکت است.

چیزی که آن‌ها را تعقیب می‌کند.

چیزی که اگر به آن برسد، همه چیز تمام می‌شود.

اما سؤال اینجاست...

آن‌ها دقیقاً از چه چیزی فرار می‌کنند؟ 🤔

و چرا هر روز بیشتر احساس می‌کنم من هم دارم از همان چیز فرار می‌کنم؟

درست در همان لحظه، تلفنم لرزید.

یک پیام ناشناس.

فقط یک جمله داخلش نوشته شده بود:

«نوشتن را متوقف کن... قبل از اینکه آن‌ها متوجه شوند.» 📱
━━━━━━━━━━━━━━

🚧 فصل ششم: شهری که مرگ در آن عادی است

843630_266.jpg

از آن اتوبان عبور کردم.

سفرم به ورودی شهری دیگر ختم می‌شد. باید محموله‌ام را تحویل می‌دادم.

کار من همین است.

حمل کردن.
تحویل دادن.
و پرسیدنِ کمتر از آن چیزی که باید.

در طول مسیر صحنه‌های زیادی دیدم.

💥 انفجار خودروهای لوکس

🚑 تصادف‌هایی که به مرگ ختم می‌شدند

🔥 ماشین‌هایی که در آتش می‌سوختند

و آدم‌هایی که حتی برای چند ثانیه هم توقف نمی‌کردند.

اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در این شهر همه ماسک می‌زنند.

نه فقط روی صورتشان...

روی شخصیتشان هم.

🎭 ماسک‌ها باعث می‌شوند چهره واقعی آدم‌ها پنهان بماند.

بعد از هر تصادف فرار می‌کنند.

بعد از هر اشتباه ناپدید می‌شوند.

و هیچ‌کس دلش برای دیگری نمی‌سوزد.

شاید چون همه عجله دارند.

یا شاید چون هیچ‌کس نمی‌خواهد نفر بعدی خودش باشد...

━━━━━━━━━━━━━━

🚔 فصل هفتم: قانون در محاصره هرج‌ومرج
2ad830_264.jpg

پلیس‌های این شهر همیشه مشغول‌اند.

آن‌قدر مشغول که گاهی فکر می‌کنم حتی فرصت نفس کشیدن هم ندارند.

جرم و جنایت همه جا دیده می‌شود.

فساد در خیابان‌ها جریان دارد.

سرقت، درگیری، قاچاق، تیراندازی...

فهرستش آن‌قدر طولانی است که تصادف‌های مرگبار دیگر اهمیتی ندارند.

در این شهر اگر کسی کنار جاده جان بدهد، مردم فقط کمی سرعتشان را کم می‌کنند...

نگاهی می‌اندازند...

و به مسیرشان ادامه می‌دهند.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

شاید برای همین است که من هم دیگر تعجب نمی‌کنم.

شاید این شهر آرام‌آرام همه ما را شبیه خودش می‌کند.

📄 برگه اول آچارم پر شد.

فقط ۹ برگ دیگر باقی مانده است.

━━━━━━━━━━━━━━

🏢 فصل هشتم: شهری که رؤیاها را استخدام نمی‌کند
fb8b30_2610.jpg

در این شهر تحصیلات به تنهایی ارزشی ندارد.

علاقه هم کافی نیست.

می‌توانی بارها و بارها کتاب‌های مربوط به یک حرفه را بخوانی.

می‌توانی سال‌ها درس بخوانی.

اما هیچ‌کس از تو امتحان نمی‌گیرد.

نه امروز.
نه فردا.
و شاید نه حتی سال بعد.

برای ورود به مشاغل دولتی باید منتظر بمانی.

خیلی منتظر بمانی.

باید امیدوار باشی جایی خالی شود.

باید درخواست بدهی.

باید در آزمون شرکت کنی.

و شاید...

فقط شاید...

نمره قبولی را به دست بیاوری.

برای همین بیشتر مردم یا بیکارند...

یا سراغ کارهای آزاد می‌روند.

و بعضی‌ها هم راه‌های دیگری را انتخاب می‌کنند.

راه‌هایی که قانون چندان دوستشان ندارد. ⚠️

اما مگر می‌شود شکم خالی را با قانون سیر کرد؟

━━━━━━━━━━━━━━

💸 فصل نهم: قیمت زندگی
d33c30_265.jpg

زندگی در این شهر ارزان نیست.

باید پول دربیاوری.

باید شکمت را سیر نگه داری.

باید وسیله نقلیه بخری.

و بعد باید هزینه نگهداری همان وسیله را هم بپردازی.

انگار هر چیزی که می‌خری، خودش تبدیل به موجودی گرسنه می‌شود که مدام پول می‌بلعد.

با این حال مردم همچنان دنبال خودروهای لوکس هستند.

دنبال سرعت بیشتر.

دنبال ظاهر بهتر.

اما خانه‌ها...

خانه‌ها برایشان اهمیت چندانی ندارند.

و راستش را بخواهید...

من هم دلیلش را می‌فهمم.

چه اهمیتی دارد خانه‌ات چقدر لوکس باشد وقتی بیشتر عمرت را بیرون از آن سپری می‌کنی؟

چه فرقی می‌کند یخچالت چه برندی باشد؟

یا مبل‌هایت چقدر گران‌قیمت باشند؟

وقتی خانه فقط جایی برای چند ساعت خوابیدن است.

در این شهر مردم برای خیابان زندگی می‌کنند...

نه برای خانه.

━━━━━━━━━━━━━━

🌍 فصل دهم: شهرهای افسانه‌ای
23ef30_267.jpg

گاهی درباره شهرهای دیگری می‌شنوم.

شهرهایی که می‌گویند مردم در آن‌ها به تصادف‌ها اهمیت می‌دهند.

آرام رانندگی می‌کنند.

قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت می‌کنند.

برای خانه‌هایشان ارزش قائل‌اند.

برای آسایششان وقت می‌گذارند.

راستش را بخواهید...

گاهی فکر می‌کنم این داستان‌ها فقط افسانه باشند. 📖

مگر خانه چیزی بیشتر از محل خواب است؟

مگر زمان در آن شهرها متوقف می‌شود؟

مگر مردمشان احساس نمی‌کنند چیزی در حال تعقیب آن‌هاست؟

مگر می‌توان بدون سرعت زندگی کرد؟

مگر می‌توان بدون هیجان دوام آورد؟

شاید من اشتباه می‌کنم.

یا شاید تمام دنیا اشتباه می‌کند.

اما یک سؤال هنوز ذهنم را رها نمی‌کند...

اگر آن‌ها واقعاً آرام زندگی می‌کنند...

پس چرا ما نمی‌توانیم؟

📄 تنها ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است...
━━━━━━━━━━━━━━

💥 فصل یازدهم: صدای انفجار
3e8c30_2611.jpg

ما در این شهر پول زیادی صرف بیمه می‌کنیم.

شاید بیشتر از غذا.
شاید بیشتر از لباس.
شاید حتی بیشتر از چیزهایی که واقعاً به آن‌ها نیاز داریم.

چون ماشین‌هایمان مدام منفجر می‌شوند. 🔥

عجیب است، نه؟

انگار همه به این موضوع عادت کرده‌اند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید حتی از آن لذت می‌بریم.

تا به حال صدای انفجار را از نزدیک شنیده‌ای؟

نه آن صدایی که از تلویزیون پخش می‌شود.

منظورم انفجاری است که زمین را زیر پایت می‌لرزاند.

انفجاری که چند ثانیه گوش‌هایت را کر می‌کند.

انفجاری که بوی دود و فلز سوخته را در هوا پخش می‌کند.

من بارها دیده‌ام.

آن‌قدر زیاد که دیگر برایم عادی شده است.

و همین موضوع مرا می‌ترساند.

چون هیچ‌کس نباید به دیدن مرگ و آتش عادت کند.

اما در این شهر...

همه عادت کرده‌اند. 🎭

گاهی احساس می‌کنم مردم فقط به این دلیل زنده‌اند که تصادف کنند، منفجر شوند و دوباره فردا همین کار را تکرار کنند.

شاید این بخشی از زندگی باشد.

یا شاید بخشی از یک بیماری جمعی که هیچ‌کس متوجه آن نشده است...

━━━━━━━━━━━━━━

🌀 فصل دوازدهم: شاید من دیوانه شده‌ام
225c30_268.jpg

احساس می‌کنم کم‌کم دارم دیوانه می‌شوم.

شاید به همین دلیل است که می‌نویسم.

شاید این دفترچه تنها چیزی باشد که هنوز ذهنم را مرتب نگه داشته است.

یا شاید فقط دارم دیوانگی‌هایم را ثبت می‌کنم تا بعداً بتوانم ثابت کنم که حق با من بوده است.

نمی‌دانم.

اما چیزی را خوب می‌دانم.

من پول جمع می‌کنم.

هر روز.

هر هفته.

هر ماه.

و سخت کار می‌کنم تا روزی بتوانم یک موتور مسابقه‌ای بخرم. 🏍️

یک NRG-500.

می‌گویند سریع‌ترین موتور شهر است.

می‌گویند وقتی روی آن سوار شوی، دنیا عقب می‌ماند.

و شاید برای چند دقیقه بتوانی از چیزی که دنبالت می‌کند جلو بزنی.

اما هنوز پول کافی ندارم.

برای همین همچنان کار می‌کنم.

همچنان تلاش می‌کنم.

و همچنان منتظر می‌مانم.

━━━━━━━━━━━━━━

⚠️ فصل سیزدهم: کاری که حتی دلیلش را نمی‌دانم
cf4b30_2613.jpg

برای پول درآوردن مواد اولیه ساخت سلاح جمع‌آوری می‌کنم.

کاری غیرقانونی.

کاری که خیلی‌ها انجام می‌دهند.

اما یک مشکل وجود دارد...

من حتی نمی‌دانم قرار است چه کسی آن‌ها را بخرد.

نمی‌دانم قیمت واقعی‌شان چقدر است.

نمی‌دانم مشتری‌ای برایشان وجود دارد یا نه.

گاهی احساس می‌کنم فقط وقتم را تلف می‌کنم.

اگر هیچ‌کس آن‌ها را نخرد چه؟

اگر تمام این تلاش‌ها بی‌فایده باشد چه؟

سؤال‌های زیادی در ذهنم وجود دارد.

اما هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم.

━━━━━━━━━━━━━━

🔫 فصل چهاردهم: چیزی که هرگز نخواستم
bd5530_2612.jpg

راستش را بخواهید...

من هیچ‌وقت علاقه‌ای به سلاح نداشته‌ام.

حتی نمی‌دانم چطور باید از آن استفاده کرد.

هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام.

هیچ‌وقت هم نخواسته‌ام یاد بگیرم.

شلیک کردن برای چه؟

کشتن برای چه؟

ترساندن دیگران برای چه؟

هر بار که به آن فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که این مسیر متعلق به من نیست.

اما عجیب است...

در شهری زندگی می‌کنم که تقریباً همه به نوعی با سلاح سروکار دارند.

انگار من تنها کسی هستم که نمی‌فهمد بقیه دنبال چه هستند.

شاید مشکل از من باشد.

یا شاید مشکل از این شهر باشد.

شهری که در آن همه می‌دانند اسلحه را چطور به دست بگیرند...

اما کمتر کسی می‌داند چرا.

📄 هنوز ۸ برگ آچار برایم باقی مانده است.

و هرچه بیشتر می‌نویسم...

بیشتر احساس می‌کنم چیزی در این شهر درست نیست. 👁️

این داستان ادامه دارد...

بینظیر بود خسته نباشید واقعا هرچی بگم کمه

منتظر فصل بعدی هستم

درود خوب بود فقط بهتره که متن ها رو کمتر و فشرده تر توی چند بار میذاشتی

 

کسی یه فیلم 8 قسمتی رو نمیبینه 

 

ولی یه سریال 8 قسمتی رو چرا.

 

خسته نباشی

 

Expert.png

خیلی خوب بود موفق باشی.

:My Accunt

1290545-Rapounzel

تو بزنی زمینم نمیتونم بلند شَم .

تو بزنی زمینم بعدت سفیدی رو لثم!👣

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است!

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    • هیچ کاربر عضوی، در حال مشاهده این صفحه نیست.
×
×
  • اضافه کردن...