ThePrince ارسال شده در May 10 اشتراک گذاری ارسال شده در May 10 بسی رنج بردم بدین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب ابوالقاسم فردوسی ساعت،زمان را نشان میدهد و زمان،آدم ها را لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1227280 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
Agha ارسال شده در May 10 اشتراک گذاری ارسال شده در May 10 «ولی خواهی گذشت از شعلههایی که میسوزانْد تکْپارهتَنَت را؟» . لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1228182 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
taha1320tt ارسال شده در May 12 اشتراک گذاری ارسال شده در May 12 ندانی که ایران نشست منست جهان سر به سر زیر دست منست هنر نزد ایرانیان است و بــس ندادند شـیر ژیان را بکس همه یکدلانند یـزدان شناس بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس شاعر بزرگ: فردوسی لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1233435 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
Agha ارسال شده در May 18 اشتراک گذاری ارسال شده در May 18 به سازِ عقل ناز و دانش آموز نشاید زان دو دیده، جهلِ جانسوز . لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1244766 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
توسعه دهنده AmirMahdi ارسال شده در May 21 سازنده توسعه دهنده اشتراک گذاری ارسال شده در May 21 اگر قرار بود هر سقفى فرو بریزد آسمان باید خیلى وقت پیش فرو میریخت اگر قرار بود باد نایستد ما که همه بر باد شده بودیم نگران هیچ چیز نباش تو هنوز زیبایى و من هنوز مىتوانم شعر بنویسم «رسول یونان» 1 دنیا چیز بدی است چون اگر همه را هم بدست آوری چیزی بدست نیاوردی. اما این حسن دنیا هم هست چون اگر کل آنرا هم از دست بدهی چیزی از دست ندادی. لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1252504 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
TANNAZ ارسال شده در یکشنبه در 16:53 اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 16:53 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دستافشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دستافشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دستافشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دستافشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم "حافظ" لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1326034 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
McQueen ارسال شده در یکشنبه در 18:36 اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 18:36 به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جانِ موری مرغکی راه هنوز از صید منقارش نپرداخت که مرغی دیگر آمد کار او ساخت چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات سپهر آیینه عدلست و شاید که هرچ آن از تو بیند وا نماید منادی شد جهان را هر که بد کرد نه با جان کسی با جانِ خود کرد مگر نشنیدی از فراش این راه که هر کو چاه کند افتاد در چاه سرای آفرینش سرسری نیست زمین و آسمان بیداوری نیست نظامی گنجوی 𝑴𝒚 𝑨𝒄𝒄𝒐𝒖𝒏𝒕 دامن کشان، ساقی میخواران، از کنار یاران، مست و گیسو افشان؛ میگریزد... در جام می، از شرنگ دوری.. وز غم مهجوری؛ چون شرابی جوشان "مِی بریزد" لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1326153 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
Cervo ارسال شده در یکشنبه در 19:31 اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:31 خوشآمد گل وز آن خوشتر نباشد که در دستت بهجز ساغر نباشد زمان خوشدلی دریاب و دریاب که دائم در صدف گوهر نباشد لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1326226 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
Luckita ارسال شده در دوشنبه در 09:21 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:21 اوغول بو دنیا دا چوخ آرزو لار وار انتظار آرزوسون چکنلردن اول تیغ دن ایتی توکدن باریک یولی وار پل صراطدن گئچنلردن اول ائل ایچینده پاک تانیتدیر آدیوی ایشمه شراب بیلمه اونون دادینی ساخلییاندا ساقی الده جامینی او آب کوثردن ایچنلردن اول محمد حسین بهجت تبریزی، استاد شهریار با احترام به همه قوم و زبان های عزیز کشورمان ایران لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1326816 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
Parian ارسال شده در 15 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سرِّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد، نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پردههایش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پرخون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت، گو رو، باک نیست تو بمان، ای آنکه چون پاکی، پاک نیست هر که را افزون ز آب و گل بود آتش او را از نم حاصل بود هر که را آتش ز آب افروختست آبش از آتش چو نااندوختست نی نت و سرّیست در نغمه نهان ور بخوانی، هست با خود در میان هر که را با خود میاناندیشهایست در میان جان او آن پیشهایست گر نیابی ز آتش نی نشان پس تو از آتش مجو، خود را بدان زین نفس کآتش ندارد، خام باش هر که خامست، از کرامت، رام باش ای خوش آن روزی که از بند رهیم سوی آن دلدار بیگه رهیم هر که را دیدار شد، شد بیخبر هر که را پرسید، شد پرسندهتر چون نی از عالم نیستان شدم وز نفسهای جهان پستان شدم هر که خامش کرد، از جان شد سزاست وآنکه گویا شد، ز جان دور و جداست گر چه پوشیدهست این اسرار ما لیک پیداتر ز خورشیدست این آفتابی در میان آسمان گر ببینی ذرهای آن را بدان ذرهها را هر که در خود ره دهد بر رخ خورشید، پرده برنهد ماه بیخورشید کی باشد پدید؟ ماه از خورشید دارد نور و دید هر که باشد خورشید از مه مستغنیست کاندرون او دو عالم، یکتنیست چون ز خود شد، با خدا، بیخود بود چون خدا بود، او ز خود نابود بود من چه گویم؟ این سخن پایان ندارد دل از این بحر، بیکران ندارد گر بگویم صد هزاران بار نی نیست این پایان سخن، دیوار نی بازگو، ای دل، که این رمز از کجاست؟ هر که پرسد، از درون او صداست زین نفس، آتش مرا افروختهست وز سخن، جانم ز غم برسوختهست نالهای نی، نپندارم ز باد آتش افروزد، نه از سوزش، که داد داد ما را سوزش نی، زان که هست آتش عشق، از نیاز و از هوس نی، نواگر، پردهساز عشق راست هر که بشنید، از دلش، جان فزاست من خمش کردم، دگر گویم مپرس کان سخن، از حدِّ گفتارست و بس هر که گوید، از دل و جان، یار ماست هر که نشنید، از دلش، زار ماست پایان این سخن، بیپایان بود هر که را جان است، جانان بود --- اثر: مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) منبع: مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات آغازین (نینامه) لینک به دیدگاه https://forum.arsacia.ir/topic/102583-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C/page/2/#findComment-1333050 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است!
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری