-
تعداد ارسال ها
562 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
Nine آخرین بار در روز July 12 2024 برنده شده
Nine یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!
درباره Nine
.png.e92941fd06227638168e9c9ba322d452.png)
- تاریخ تولد 11/13/2002
اطلاعات شخصی
-
نام کاربری در بازی
Flight
آخرین بازدید کنندگان نمایه
6246 بازدید کننده نمایه
دستاورد های Nine
-
- عکس بخش "اطلاعات کاربری" در UCP: - آیا شما مطمئن هستید که می خواهید از اقلیت خارج شوید؟ بله - برای چه از اقلیت استعفاء می دهید؟ بخاطر مجله تهدید به استعفا شدم - پیشنهادات و انتقادات خود را راجع به اقلیت و Leader آن بنویسید: همشون عالی بودن حتی Permanent آرزوی موفقیت برای لیدر محترم دارم علی الخصوص ممبران خبرنگار
-
نام کاربری: در میان هیاهوی شهر، گاهی کافی است لحظهای توقف کنیم، قلم و میکروفون را زمین بگذاریم و برای یکبار هم که شده تبلیغات شما را منتشر نکنیم! سیگاری روشن کنیم و از منظره شهری که هر روز شاهد هزاران اتفاقات عجیب (که عادی شده) هستیم لذت ببریم. مثلاً همین چراغ راهنمایی که سبز و قرمزش برای هیچ کسی اهمیت ندارد! اون برج های آسمان خراشی که بمب اتم هم برایشان شوخیست حتی خش روی ساختمان نمیفتد چه برسه به اینکه با خاک یکسان شود! از رانندگی های غیرقابل پیش بینی مردم تا تردد بیش از حد کامیون باری در شهر! حتی ماشین خودم که یک روز در و کاپوتش رنگ شده به نظر میرسد و یک روز بی رنگ! در حالی که سیگار بر لب داشتم فکر میکردم ناگهان یک Primo مشکی اومد و در کنارم پارک کرد. بهش نگاه کردم و با خودم گفتم: خدای من کدوم پخمه ای این ماشینو تو آرساکیا میخره، حتی سیگار کشیدنمون هم آرامش نداره! اما همین که از ماشین پیاده شد شناختمش و گفتم: اگه میخوای مرموز و ناشناس باشی حداقل یه ماشین خز مثل Infernus یا Sultan بگیر کسی توجهش بهت جلب نشه این اسباب بازی چیه گرفتی اونم با این رینگ! (این دوستمون کلا ناشناسه و دوست نداره اسمی هم ازش ببرم) با تعجب به من نگاه کرد و منو شناخت و گفت: Flight تویی! حالت چطوره؟ گفتم: ممنون! این کلاگیسه یا کاشت مو کردی! پس از سلام و احوالپرسی ازم پرسید که اینجا داری چیکار میکنی به چی داشتی فکر میکردی، آخه خشکت زده بود! گفتم: داشتم به بدیهی ترین مواردی فکر میکردم که در اینجا رعایت نمیشه یا وجود نداره. گفت: چی مثلا؟ منم فکر کردمو گفتم: اممممم مثلا یه سری حیوانات مثل سگ و گربه یا سطحی ترین چیزا مثل بادکنک! با ملایمت و اعتماد به نفس خندید و گفت: حق داری اما بادکنک در آرساکیا وجود دارد! گفتم: بازم شروع کردی! اگه میگفتی AG:Samp PC منتشر میشه شاید باور میکردم ولی بادکنک امکان نداره! گفت: پس بریم تا نشونت بدم صبر کن برم این سوپری و بیام تا بریم! به سمت جایی که دوستم ادعا میکنه بادکنک وجود داره رفتیم. در طی مسیر استرس گرفته بودم که یعنی واقعا بادکنک هست چرا ما ندیدیم! همین لحظه فکری به سرم زد و گفتم از این موضوع یک مجله بسازم بلکه واقعیت داشت... وسط اتوبان بودیم و در پوست خود نمیگنجیدم که یهو به دوستم گفتم همینجا وایستا! دوستم گفت: چی شده ترسوندی منو؟!! از ماشین پیاده شدم و با سیس خبرنگاری کنار ماشین وایسادم. سلام و درود خدمت شما خوانندگان عزیز من Flight هستم و باعث افتخاره که با یک مجله دیگه در خدمتتون باشم. خوانندگان عزیز، مثل همیشه تبلیغات شما پذیرفته میشود اما این ساعت تبلیغاتتون رو کنار بگذارید و با من در این مجله همراه باشید چون موضوع مجله ما راجب وجود بادکنک در آرساکیاست! مطمئنا این دوستمون که کنارم سیس گرفته رو نمیشناسید اما من اونو خیلی خوب میشناسم و میدونم که چقدر کارش درسته! این مرد همونیه که دوچرخه های رایگان و صلواتی به صورت قاچاق به شهر عرضه کرد و باعث بهره مندی مردمان بی خانمان و مهاجر از وسیله نقلیه شد. اگه به خاطر ندارید توصیه میکنم ابتدا این مجله رو بخونید و سپس برای ادامه داستان به اینجا برگردید: عکس های گم شده از مجله قاچاقچی مکار یا ناجی: این آقا ادعا میکنه که بادکنک در آرساکیا وجود داره، ما میخوایم صحت این ادعا رو در قالب این مجله بررسی کنیم پس با ما همراه باشید. مادامی که شما مجله قاچاقچی مکار یا ناجی رو میخوندید ما پس از طی نیم ساعت به بیابان خسته کننده شهر LV رسیدیم، در حالی که از کنار شرکت نفت میرفتیم بهش گفتم اینجا Infernus هم پیدا نمیشه چه برسه به بادکنک! بهم گفت: صبور باش. به نظر میاد که رسیده بودیم چون کنار یک کافه پرحاشیه پارک کرد. پیاده شد و به سمت پل راه آهن رفت و ازم خواست که باهاش همراه بشم. رفتم پیشش و گفتم: خب الان اینجا چیکار داریم اومدی بادکنک نشون بدی یا منتظری قطار بیاد و لهمون کنه! چیزی نگفت و ساعتش رو نگاه کرد! گفتم: موضوع چیه چرا ساعتت رو نگاه میکنی؟ سرش رو بالا گرفت و گفت: ساعت فیکسه (xx:00) و الاناس که پیداشون بشه. گفتم: چیا پیداشون بشه؟ ناگهان با هیجان و صدای بلند گفت: اوناهاش داره میاد!!! منم نگاه کردم و با خونسردی و ناامیدی گفتم: مرد حسابی اینا متواری های زندانن و تو این تایم با این ماشین فرار میکنن البته اگه بتونن. تو اینو نمیدونستی بعد میخوای بهم بادکنک نشون بدی؟ با عجله گفت: حرف نزن بیا اینور پل و خوب تماشا کن! با تندی گفتم: خب که چی؟ اینا زندانی های بی دست و پا اکثر اوقات با این ماشین چپ میکنن! در حالی که حرف میزدم به نردبان تکیه داده بود و دود میکرد تا اینکه یکی از اون سیس های مسخره اش رو گرفت، من هم با قیافه ای اخمو و متعجب داشتم بهش نگاه میکردم. ناگهان با دستش اشاره کرد و با اعتماد به نفس گفت: نوچ نوچ هیچ قصوری از طرف دست در کار نیست! ایییین هماااان بادکنک هست که میگفتم! گفتم: کدوم بادکنک؟! گفت: همینی که الان ترکید. گفتم: اون ماشین زندانی رو میگی؟ گفت: آره، به گندگی و شکل و شمایلش نگاه نکن شاید ظاهر با ابهت و نظامیی داشته باشد اما با بادکنک هیچ فرقی ندارد! با عصبانیت به سمتش رفتم و یقهش رو گرفتم و گفتم: منو مسخره کردی؟ فکر کردی من تشنه تهیه مجلهم! مگه پذیرش تبلیغات دیگران چی از مجله کم داره؟ گفت: چیکار داری میکنی چرا اینقدر گندش میکنی خب دارم راست میگم مگه نمیبینی! در کمترین ناهمواری، ماشین نامتعادل و منحرف میشه و چپ میکنه انگار که جاذبه براش معنی نداره، درست مثل بادکنک! با اصابت چند تیر اسلحه آنی منفجر میشه درست مثل بادکنک! نفس عمیق کشیدم و یقهش رو ول کردم کمی فاصله گرفتم و گفتم: توضیح بده. دوباره سیس مسخرش رو گرفت که توضیح بده که ناگهان داد زدم نگاه کن! پشت سرت! گفت: دیدی گفتم! دیدی چه راحت چپ کرد و منفجر شد! در حالی که مات و مبهوت به ماشین زل زده بودم گفتم: آره تا حالا عمیق بهش فکر نکردم چرا این ماشینا اینطورین؟ گفت: اون دوچرخه ها رو قاچاق میکردم داخل شهر خاطرت هست؟ گفتم آره حتی ازش مجله ساختم. گفت: خدا رو شکر پس میدونی که آخرش من دوباره با اون مامور مرزبانی مواجه شدم و میخواست منو دست گیر کنه! گفتم: آره اما دیگه نمیدونم اونجا چیکار کردی؟ گفت: بهش گفتم بیا یه معامله ای بکنیم. اون مامور هم گفت: چه معامله ای؟ این قاچاقچی هم گفت: زندانی هایت وقتی فرار میکنن به ماشین های مختلفی دسترسی دارن و میتونن با دوستاشون هماهنگ کنن و با اونا فرار کنن اما من از اون سر دنیا براتون بادکنک میارم و که در سیستم تعلیق ماشین Patriot نصب میکنید و کمی بادش میدید و تعدادی ازش رو میذارید بیرون حیاط زندان تا فراری ها با دیدن ظاهر بزرگ و با ابهتش ماشین های دیگه رو فراموش کنن و با خیال راحت سوارش بشن و بعدش با کمترین ناهمواری چپ کنن اینطوری مامور هاتون با خیال راحت بدون نیاز به نگرانی از بابت وسیله نقلیه متواری، دستگیرش میکنن همچنین لای بدنه هم قرار میدیم تا اگه چپ هم نکردن مامورا یه خشاب تیر به ماشین بزنن تا زندانیا بوووم برن هوا! در عوض منم آزاد میرم پی کارم انگار که دوچرخه ها رو خدا فرستاده زمین، مامور هم قبول کرد. گفتم: پس بگو چرا چند سالیه متواری ها فقط با این ماشین فرار میکنن چون یادمه قبلنا با ماشینای دیگه ای فرار میکردن! گفت: همینطوره، میتونی بری همین ماشینی که الان منفجر شده رو از نزدیک بادکنکی که زیربندیش نصب شده ببینی. من هم دوان دوان و با هیجان رفتم که نگاه کنم. برگشتم بگم که کو اینجا که اثری از بادکنک نیست کجا جا گذاشتینش! اما دیدم غیب شده و مثل آب رفته زیر زمین! خوانندگان عزیز خوشحالم که تا اینجا همراه من بودید. به نظر میاد که مستقیم یا غیرمستقیم بادکنک در آرساکیا وجود دارد. این یارو هم که یهو غیبش زد خیلی کارا از دستش برمیاد حس میکنم تو علت تاخیر در انتشار AG:Samp هم دست داره! اما چیزی که مهم تره اینه که به حقیقت استفاده از Patriot (ماشین های زندان) پی بردیم و چه سیاست های دیگه ای که ممکنه این مرد توش دست داشته باشه! لازم به ذکر هست که چند سال پیش که بعضی از شما خوانندگان نبودید، زندانی های فراری از ماشین های مختلف و دلبخواهی برای فرار استفاده میکردند. تا مجله ای دیگر بدرود.
- 18 پاسخ
-
- 7
-
-
-
کاربران آنلاین در این صفحه 0 کاربر
- هیچ کاربر عضوی، در حال مشاهده این صفحه نیست.
