-
تعداد ارسال ها
126 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
نوع محتوا
نمایه ها
تالارهای گفتگو
ثبت نام ها
فروشگاه
وبلاگها
تقویم
تمامی مطالب نوشته شده توسط Wyld
-
داش تیکه کلامم رو اینجا نمی تونم بگم بیا تو کلن میگم
-
درود زیاد به عزیزان «داستانی که امروز شروع شد» عنوان داستانی هست که امروز شروع میشه و خلاقیت شما رو قلقلک میده. این داستان چند تا قانون ساده داره: چاشنی طنز داشته باشه. به حقوق خصوصی افراد آسیب نزنه. داستان بعد از مقداری پیشروی در همین تاپیک به روز میشود. چی هست اصلا؟ خیلی ساده هست. من یک متنی رو شروع به نوشتن میکنم. شما عزیزان جملهای در ادامهی نفر قبلی بهش اضافه میکنید. متن داستان: درود زیاد به عزیزان «داستانی که امروز شروع شد» عنوان داستانی هست که امروز شروع میشه و خلاقیت شما رو قلقلک میده. این داستان چند تا قانون ساده داره: چاشنی طنز داشته باشه. به حقوق خصوصی افراد آسیب نزنه. داستان بعد از مقداری پیشروی در همین تاپیک به روز میشود. چی هست اصلا؟ خیلی ساده هست. من یک متنی رو شروع به نوشتن میکنم. شما عزیزان جملهای در ادامهی نفر قبلی بهش اضافه میکنید. متن داستان: نقل قول داستانی که امروز شروع شد خیلی بی هوا به ذهنم رسید. پس اگه اینفرنوس داشته باشید میتونیم یه سگ رو باهاش دور دور ببریم و غذا بدیم و براش زن بگیریم و بعدش بهش یاد بدیم آرساکیا پلی بده. بعد عروسی با شکوهی برگزار کنیم. زنی که برا سگ گرفتیم پولداره و میشه از اون پول استفاده کرد. یه خونه به زوج عاشق بدیم و باهاشون بخوابیم. اما متأسفانه همسایهها به خاطر واق واق هایه شبانهی عروسخانم که اصرار داشت برای ماه عسل به جای شمال، حتماً باید بروند کرهی ماه، شکایت کردند. شکایتشون به درخواست Movement رد شد و برای ماه عسل اماده شدند. اینطوری شد که سگه فهمید زنش گربست و نمیدونست ماه عسل کجا ببرتش. سگ تو فکر فرو رفت و به این نتیجه رسید که براش یه موش کادو داد و گربه ماه عسل یادش رفت و بعدش سگ نقشه کشید تا پول گربه رو بالا بکشه. گربه یک شکایتی دیگه توی فروم مطرح کرد و به رژیم منحوس سگ هشدار داد تا از حدود خود عبور نکند در غیر این صورت با قوای میویی رو به رو می شود و در صورت رد شدن شکایت از مراجع قضائی پیگیری خواهد کرد! پس تصمیم گرفت مخفیانه اون رو بکشه و جسدشو بندازه کناره جدول تا فرشاد بنگاه دار اونو با خودش ببره. ولی فرشاد بنگاه دار اون روز مرخصی بود و جاش یه لاکپشت اومده بود. لاکپشت هم گفت من بنگاه دار نیستم من اومدم قبض آب رو بدم. سگه کلاً گیج شد و یادش رفت اصلاً چرا اومده بود. بعد موشه که هدیه گرفته بود شروع کرد دنبال گربه دویدن ولی خودش از گربه میترسید. بعد گربه از موش فرار کرد که سگه ناراحت نشه. بعد همشون سوار آسانسور شدن که برن کره ماه ولی آسانسور بین طبقه دو و سه گیر کرد. همون موقع یه شتر از سقف آسانسور افتاد پایین و گفت اشتباه اومدم. بعد همه پیاده شدن برن با اتوبوس ولی اتوبوس راننده نداشت و راننده رفته بود نون بگیره. آخرشم پول گربه معلوم شد از اول تو جیب خود گربه بوده ولی چون جیبش سوراخ نبود هیچوقت نگاه نکرده بود. انجا بود که گروهک منیجرین از راه رسید و همرو تعلیق کرد تا کسی فرار نکند انجا بود که ناخدا جلال از راه رسید و جلوی آنها را گرفت. ناخدا جلال که نه خدا بود و نه جلال، پرسید پس کجاست بلال؟ همه به هم نگاه کردند. سگ گفت: «بلال سه ساعت پیش رفت شارژ ایرانسل بگیره، هنوز برنگشته.» همون لحظه یه یخچال با سرعت نور از پیچ کوچه پیچید و زد به تابلو «ورود شتر ممنوع». از توی یخچال یه پنگوئن با کراوات بیرون اومد و گفت: «ببخشید جلسه انجمن قاشقهای چپدست اینجاست؟» لاکپشت که هنوز قبض آب دستش بود، قبض رو اسکن کرد، یهو قبض تبدیل شد به گواهینامه تراکتور. موش با دیدن این صحنه از شدت تعجب شروع کرد پارس کردن، سگ هم برای حفظ تعادل شروع کرد میو میو کردن و گربه برای اینکه فضا طبیعی بمونه بعبع کرد. در همین لحظه اینفرنوس از آسمون نازل شد، ولی چون بنزین سوپر نزده بود وسط راه خاموش کرد و افتاد توی باغچه پیرزن همسایه. پیرزن هم فکر کرد گلدونه، هر روز بهش آب میداد. بعد از سه روز اینفرنوس شکوفه داد و از شاخههاش سه تا هندونه و یه مودم وایفای سبز رشد کرد. گروهک منیجرین دوباره برگشتند و اعلام کردند: «از امروز هر کسی منطق داشته باشه، بن دائمی میشه.» همه با خوشحالی شروع کردند بیمنطقتر شدن. شتر رفت توی آکواریوم شنا کرد، ماهی از ترس پرید روی درخت، درخت هم درخواست داد که از این به بعد بهش بگن «آسانسور سبز». همون موقع فرشاد بنگاهدار از مرخصی برگشت، ولی چون یادش رفته بود بنگاهداره، رفت توی نانوایی و برای مشتریها خونه اجاره میداد. مردم هم نون رو رهن کامل میکردن. ناخدا جلال دوباره داد زد: «پس بلال چی شد؟» یه صدایی از داخل مایکروویو اومد: «من بلال نیستم، من آپدیت ویندوزم. تا ۹۹٪ صبر کنید.» همه ۴۸ ساعت منتظر موندن، ولی آپدیت روی ۹۹٪ گیر کرد. سگ از حوصله سررفتگی رفت یه شرکت هواپیمایی برای مورچهها تأسیس کرد، گربه مدیر منابع انسانی شد، موش هم مسئول امنیت شد چون هیچکس ازش حساب نمیبرد. در آخر معلوم شد اصلاً بلال وجود خارجی نداشته و فقط یکی موقع تایپ «هلال» اشتباهی نوشته بوده «بلال». اما چون همه سه صفحه دنبال بلال گشته بودند، کسی دلش نیومد حقیقت رو بگه. داستان همونجا تموم نشد، چون ناگهان صفحه آبی ویندوز از آسمون نازل شد، برای خورشید پیام Restart Required اومد، دنیا خاموش و روشن شد و بعد از ریاستارت، همه شخصیتها تبدیل شدند به گلدون پلاستیکی... جز اون شتر، چون شتر از اول هم آپدیت نشده بود. تا یک ماه آینده ویندوز xp آپدیت نداشت تا اینکه آپدیت داد و دوباره همه چی مثل شتر شد. اما ورق وقتی برگشت که شتر، چون تنها موجود آپدیتنشده بود، ادعای پادشاهیِ دنیایِ گلدونی کرد. او با استفاده از اون قبضِ آب که حالا گواهینامه تراکتور بود، شروع کرد به شخم زدنِ آسمون. با هر بار شخم زدن، از دلِ ابرهای پنبهای، بهجای بارون، بستههای اینترنت رایگان و جورابهای لنگهبهلنگه میبارید. گلدونها (که همان شخصیتهای قبلی بودند) از شدتِ حسادتِ پلاستیکی، شروع کردند به فتوسنتز کردنِ کدهایِ هکِ اینستاگرام. ناگهان مایکروویو که هنوز روی ۹۹٪ بود، با صدای بوقِ ممتد منفجر شد و بهجای انفجار، بویِ نانِ داغ و “بلالِ” تنوریِ واقعی کلِ کهکشان رو برداشت. ناخدا جلال که حالا تبدیل به یک گلدانِ بنفشِ آویزان شده بود، زیرِ لب زمزمه کرد: “دیدید گفتم بلال وجود داره؟ فقط نیاز به دمایِ ۲۲۰ درجه داشت!” و اینگونه بود که دنیا دوباره ریاستارت شد، اما اینبار تنظیماتش روی حالتِ “پختِ آرام” قرار گرفت تا هیچکس نه بمیره، نه تبدیل به گلدون بشه، فقط همگی تا ابد منتظرِ شنیدنِ صدایه دینگ مایکروویو بمونند. شتر که به خواب فرو رفته بود و در حال دیدن پنبه دانه بود، با صدای زنگ در از خواب پرید. قبل از اینکه در را باز کند کوهانهایش را پر از آب آلبالو کرد و سریعا به سمت در رفت. Exit که از قبل هاستری خریده بود و گاد مودش روشن بود دم در بود. اون یادش رفته بود گاد مودش رو خاموش کنه و تبدیل به گلدون نشده بود. Exit که شتر را دم در دید با تعجب پرسید: «سلام شطوری؟» Exit بعد از احوال پرسی گرم با شتر، به حرم مطهر رضوی رفت. بعد از ادای احترام به ساحت مقدس آقا علی بن موسی الرضا با فرغون از حرم خارج شد و به سمت نانوایی CNN رفت. در آنجا یک بچه او را دید و همان بچه انگشت اشاره خود را در لپ Exit فرو برد. Exit گفت: ما در اوغانستان تفنگ داشتیم، خشاب خالی مه کردیم، آدم ده تا ده تا مه کشتیم، در ایران آمدیم نانوایی یک بچه 14 ساله لپ صورتمان را انگل می کنه. پس از او ZeRoX بر بچه و Exit وارد آمد و پس از مشاهده نزاع دسته جمعی با تبر آتش نشانی تهدید به استفاده از موشک خیبرشکن (AV) و Next موشک کمرشکن (SV) نمود. Exit که مسئول را دید گفت یا شیخ رنک آپ ما چی شد؟ شیخ Zerox بر او برآمد و گفت رنک آپ نمی شوی، شاید بپرسی چطوری! منم می گم ممنون شما چطوری؟ در همین حین بود که بیهوا از خواب پریدم. متوجه موضوع بسیار مهمی شدم. یک روز کامل روی صندلی کامپیوتر در حال هک کردن گاوصندوق بانک LS خوابم برده بود. پس از اینکه زمان زندانم به پایان رسیده بود از بازی کیک شده بودم. سریعا وارد سرور شدم TheLor را ۵۰ بار با مشت کشتم چون بی ادب بود. سپس سیگاری روشن کردم و دوباره خوابیدم. هنوز سیگار تمام نشده بود که خوابم برد. و بعد از اینکه خوابم برد احساس کردم هوا خیلی گرمه داشتم به این فکر میکردم که کولر روشن کنم ناگهان از خواب پریدم و دیدم سیگار از دستم افتاده و خونه آتیش گرفته به این فکر بودم که با دستور service medic/ یه امدادگر خبر کنم اما از شانس بدم هیچکی به کمک نمیآمد و خودم دنبال راهی برای فرار از خونه شدم یکباره یادم امد منکه هاستر بودم و انقدر ترسیده بودم جای اینکه من کلیک کنم رو یه ایدی رندوم goto کردم و ناگهان متوجه شدم که Mehrdad بوده. و همینجا بود که هاستریمو هم از دست دادم اما هنوز هوسم داشت میسوخت. انجا بود که طلبه Mehrdad دوباره از راه رسید و به همه کسانی که در این جمع بودند یک وارن داد موسس حوزه Ali هنگامی که در خواب به سر میبرد و از اتفاقاتی که در حوزه او درحال رخ دادن بود خبر نداشت ناگهان از خواب پرید و بعد از چند دقیقه به خواب فرو رفت. علی که چند روز بود به دلیل مشغله کاری نخوابیده بود مجددا از خواب پرید و با دیدن شرایط Toofan به پا کرد. طوفان که تازه به پا شده بود، سگ و موش و جلال و گربه و بلال را که گلدان شده بودند را با خود برد.
-
موافقت
-
عاشق ماشین مدل @AmirDoDo از شرکت قازان موتور
-
سلام بله می د نستم
-
تاکسی همین طوری اکتیویتی نداشت چه برسه به این که ۳ تاشه
-
یه پنجره میزنم یه بازی دیگه پلی میدم تا بچه هه بیان
-
@Kamyab @AGmilad
-
Ford f-150 استخدام کنن ۱ میل
-
منم همین طور چه تصادفی
-
نه nrg کلن بهتره
-
من که میگم nrg شما چی
-
@Ali من با علی اساسین دوست بودم و اون منو به ارساکیا گیم دعوت کرد حتی به من گفت که تو چنل های خودت هم این بازی رو تبلیغ کن
-
بازم می گم ۵ تا
-
نه بنده دارم با زندگی واقعی خودم و تو بازی یه بالانس ایجاد میکنم
-
گرون ترین وسیله نقلیه ای که بهت رسیده چی بوده؟
Wyld پاسخی برای X4BALOCH ارسال کرد در موضوع : وسایل نقلیه
لامبو- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
ما تو ارساکیا گیم زندگی می کنیم و ۳ سال که بازی می کنیم تا اینکه ممد از مشهد با ۹ سال سن میاد دو به ما میگه بچه
-
کاربران آنلاین در این صفحه 0 کاربر
- هیچ کاربر عضوی، در حال مشاهده این صفحه نیست.
