داستانی که امروز شروع شد خیلی بی هوا به ذهنم رسید. پس اگه اینفرنوس داشته باشید میتونیم یه سگ رو باهاش دور دور ببریم و غذا بدیم و براش زن بگیریم و بعدش بهش یاد بدیم آرساکیا پلی بده. بعد عروسی با شکوهی برگزار کنیم. زنی که برا سگ گرفتیم پولداره و میشه از اون پول استفاده کرد. یه خونه به زوج عاشق بدیم و باهاشون بخوابیم. اما متأسفانه همسایهها به خاطر واق واق هایه شبانهی عروسخانم که اصرار داشت برای ماه عسل به جای شمال، حتماً باید بروند کرهی ماه، شکایت کردند. شکایتشون به درخواست Movement رد شد و برای ماه عسل اماده شدند. اینطوری شد که سگه فهمید زنش گربست و نمیدونست ماه عسل کجا ببرتش.
سگ تو فکر فرو رفت و به این نتیجه رسید که براش یه موش کادو داد و گربه ماه عسل یادش رفت و بعدش سگ نقشه کشید تا پول گربه رو بالا بکشه. گربه یک شکایتی دیگه توی فروم مطرح کرد و به رژیم منحوس سگ هشدار داد تا از حدود خود عبور نکند در غیر این صورت با قوای میویی رو به رو می شود و در صورت رد شدن شکایت از مراجع قضائی پیگیری خواهد کرد!
پس تصمیم گرفت مخفیانه اون رو بکشه و جسدشو بندازه کناره جدول تا فرشاد بنگاه دار اونو با خودش ببره. ولی فرشاد بنگاه دار اون روز مرخصی بود و جاش یه لاکپشت اومده بود. لاکپشت هم گفت من بنگاه دار نیستم من اومدم قبض آب رو بدم. سگه کلاً گیج شد و یادش رفت اصلاً چرا اومده بود. بعد موشه که هدیه گرفته بود شروع کرد دنبال گربه دویدن ولی خودش از گربه میترسید. بعد گربه از موش فرار کرد که سگه ناراحت نشه. بعد همشون سوار آسانسور شدن که برن کره ماه ولی آسانسور بین طبقه دو و سه گیر کرد. همون موقع یه شتر از سقف آسانسور افتاد پایین و گفت اشتباه اومدم. بعد همه پیاده شدن برن با اتوبوس ولی اتوبوس راننده نداشت و راننده رفته بود نون بگیره. آخرشم پول گربه معلوم شد از اول تو جیب خود گربه بوده ولی چون جیبش سوراخ نبود هیچوقت نگاه نکرده بود.
انجا بود که گروهک منیجرین از راه رسید و همرو تعلیق کرد تا کسی فرار نکند انجا بود که ناخدا جلال از راه رسید و جلوی آنها را گرفت.
ناخدا جلال که نه خدا بود و نه جلال، پرسید پس کجاست بلال؟
همه به هم نگاه کردند. سگ گفت: «بلال سه ساعت پیش رفت شارژ ایرانسل بگیره، هنوز برنگشته.»
همون لحظه یه یخچال با سرعت نور از پیچ کوچه پیچید و زد به تابلو «ورود شتر ممنوع». از توی یخچال یه پنگوئن با کراوات بیرون اومد و گفت: «ببخشید جلسه انجمن قاشقهای چپدست اینجاست؟»
لاکپشت که هنوز قبض آب دستش بود، قبض رو اسکن کرد، یهو قبض تبدیل شد به گواهینامه تراکتور. موش با دیدن این صحنه از شدت تعجب شروع کرد پارس کردن، سگ هم برای حفظ تعادل شروع کرد میو میو کردن و گربه برای اینکه فضا طبیعی بمونه بعبع کرد. در همین لحظه اینفرنوس از آسمون نازل شد، ولی چون بنزین سوپر نزده بود وسط راه خاموش کرد و افتاد توی باغچه پیرزن همسایه. پیرزن هم فکر کرد گلدونه، هر روز بهش آب میداد. بعد از سه روز اینفرنوس شکوفه داد و از شاخههاش سه تا هندونه و یه مودم وایفای سبز رشد کرد.
گروهک منیجرین دوباره برگشتند و اعلام کردند: «از امروز هر کسی منطق داشته باشه، بن دائمی میشه.»
همه با خوشحالی شروع کردند بیمنطقتر شدن. شتر رفت توی آکواریوم شنا کرد، ماهی از ترس پرید روی درخت، درخت هم درخواست داد که از این به بعد بهش بگن «آسانسور سبز».
همون موقع فرشاد بنگاهدار از مرخصی برگشت، ولی چون یادش رفته بود بنگاهداره، رفت توی نانوایی و برای مشتریها خونه اجاره میداد. مردم هم نون رو رهن کامل میکردن.
ناخدا جلال دوباره داد زد: «پس بلال چی شد؟»
یه صدایی از داخل مایکروویو اومد: «من بلال نیستم، من آپدیت ویندوزم. تا ۹۹٪ صبر کنید.»
همه ۴۸ ساعت منتظر موندن، ولی آپدیت روی ۹۹٪ گیر کرد. سگ از حوصله سررفتگی رفت یه شرکت هواپیمایی برای مورچهها تأسیس کرد، گربه مدیر منابع انسانی شد، موش هم مسئول امنیت شد چون هیچکس ازش حساب نمیبرد.
در آخر معلوم شد اصلاً بلال وجود خارجی نداشته و فقط یکی موقع تایپ «هلال» اشتباهی نوشته بوده «بلال». اما چون همه سه صفحه دنبال بلال گشته بودند، کسی دلش نیومد حقیقت رو بگه.
داستان همونجا تموم نشد، چون ناگهان صفحه آبی ویندوز از آسمون نازل شد، برای خورشید پیام Restart Required اومد، دنیا خاموش و روشن شد و بعد از ریاستارت، همه شخصیتها تبدیل شدند به گلدون پلاستیکی... جز اون شتر، چون شتر از اول هم آپدیت نشده بود. تا یک ماه آینده ویندوز xp آپدیت نداشت تا اینکه آپدیت داد و دوباره همه چی مثل شتر شد.
اما ورق وقتی برگشت که شتر، چون تنها موجود آپدیتنشده بود، ادعای پادشاهیِ دنیایِ گلدونی کرد. او با استفاده از اون قبضِ آب که حالا گواهینامه تراکتور بود، شروع کرد به شخم زدنِ آسمون. با هر بار شخم زدن، از دلِ ابرهای پنبهای، بهجای بارون، بستههای اینترنت رایگان و جورابهای لنگهبهلنگه میبارید. گلدونها (که همان شخصیتهای قبلی بودند) از شدتِ حسادتِ پلاستیکی، شروع کردند به فتوسنتز کردنِ کدهایِ هکِ اینستاگرام. ناگهان مایکروویو که هنوز روی ۹۹٪ بود، با صدای بوقِ ممتد منفجر شد و بهجای انفجار، بویِ نانِ داغ و “بلالِ” تنوریِ واقعی کلِ کهکشان رو برداشت. ناخدا جلال که حالا تبدیل به یک گلدانِ بنفشِ آویزان شده بود، زیرِ لب زمزمه کرد: “دیدید گفتم بلال وجود داره؟ فقط نیاز به دمایِ ۲۲۰ درجه داشت!” و اینگونه بود که دنیا دوباره ریاستارت شد، اما اینبار تنظیماتش روی حالتِ “پختِ آرام” قرار گرفت تا هیچکس نه بمیره، نه تبدیل به گلدون بشه، فقط همگی تا ابد منتظرِ شنیدنِ صدایه دینگ مایکروویو بمونند.
شتر که به خواب فرو رفته بود و در حال دیدن پنبه دانه بود، با صدای زنگ در از خواب پرید. قبل از اینکه در را باز کند کوهانهایش را پر از آب آلبالو کرد و سریعا به سمت در رفت. @Exit که از قبل هاستری خریده بود و گاد مودش روشن بود دم در بود. اون یادش رفته بود گاد مودش رو خاموش کنه و تبدیل به گلدون نشده بود. Exit که شتر را دم در دید با تعجب پرسید: «سلام شطوری؟»
شتر از ترس همانجا سکته زد Exit هم /service medic زد تا بیان درمانش کنند