پرونده ویژه ELM
آخرین تماس | قسمت اول
نویسنده و خبرنگار: ELM
---
شهر مثل همیشه شلوغ بود. صدای خودروها، رفتوآمد مردم و چراغهایی که خیابانهای شهر را روشن نگه داشته بودند، هیچ نشانی از اتفاقی غیرعادی نداشتند.
اما گاهی خطرناکترین اتفاقات، درست در معمولیترین شبها رخ میدهند.
آن شب، وقتی مشغول بررسی اخبار و اتفاقات شهر بودم، تلفن همراهم به صدا درآمد.
شماره ناشناس بود.
چند لحظه به صفحه تلفن خیره شدم و سپس تماس را پاسخ دادم.
صدایی ناشناس:
«الو... شما خبرنگار هستید؟»
ELM:
«بله، بفرمایید. اتفاقی افتاده؟»
چند ثانیه سکوت...
صدای ناشناس:
«من وقت زیادی ندارم. چیزی وجود داره که نباید از چشم شما پنهان بمونه.»
ELM:
«منظورتون چیه؟ درباره چی صحبت میکنید؟»
صدای نفسهای تند از پشت تلفن شنیده میشد.
صدای ناشناس:
«فقط یه چیز رو یادتون بمونه... به هیچکس اعتماد نکنید.»
ناگهان صدای بلندی شنیده شد.
تماس قطع شد.
---
اولین سرنخ
چند دقیقه بعد، پیامی از همان شماره دریافت کردم.
پیام فقط شامل یک جمله بود:
«اگر دنبال حقیقتی، ساعت ۰۰:۳۰ به محل قرار بیا.»
نه نامی وجود داشت، نه توضیحی و نه حتی نشانی مشخصی.
فقط یک زمان...
۰۰:۳۰.
با خودم فکر کردم شاید این تماس یک شوخی باشد؛ اما چیزی در لحن آن فرد وجود داشت که اجازه نمیداد بهسادگی از کنار ماجرا عبور کنم.
دفترچه یادداشتم را برداشتم و زمان قرار را نوشتم.
---
اما اتفاق عجیبتر هنوز باقی مانده بود...
درست زمانی که تصمیم گرفتم ماجرا را پیگیری کنم، پیام دیگری دریافت کردم.
این بار متن پیام کوتاهتر بود:
«اگر امشب نیایی، ممکنه دیگه هیچوقت فرصت پیدا نکنی.»
برای چند لحظه به صفحه تلفن خیره شدم.
چه کسی پشت این تماسها بود؟
چرا یک فرد ناشناس باید یک خبرنگار را انتخاب کند؟
و مهمتر از همه...
او از چه حقیقتی صحبت میکرد؟
---
پایان قسمت اول
این پرونده تازه آغاز شده است.
من، ELM، تصمیم گرفتم این ماجرا را تا رسیدن به حقیقت دنبال کنم.
اما هنوز نمیدانستم که اولین قدم در این مسیر، قرار است مرا با چه چیزی روبهرو کند...
ادامه دارد...
---
پرونده آخرین تماس
قسمت دوم: ردپای گمشده
بهزودی...
با تشکر از @MamadAmin بابت همکاری و
از شما دوستان توقع حمایت دارم چون برای این پروژه وقت زیادی صرف شده.