به تمام سربازانی که نامشان در قلب ژنرال حک شده است:
در میان سکوت پیش از طوفان، صدایی شنیده شد. نه شیپور جنگ — که جیغ جانوری زخمی در مرداب.
خبر رسید: یکی از آن نامهای بیتابلو، از آنان که حتی خیانتشان هم الکی است، زیر اعلامیهی رسمی امپراطوری چنگ انداخته و تهمت زده است.
از من پرسیدند: «نامش چیست؟»
گفتم: «بگو از کدامین نبرد؟ از کدامین شب؟ از کدامین شکست خوردگانی که ژنرال حتی برای کشتنشان هم وقت نگذاشت؟»
خاموش ماندند. چون نامی در کار نبود. تنها وهمی بود که خود را سرباز پنداشته بود.
سردار Felan، فرمانده یگان تکاور، مشت بر سینه کوبید و فریاد زد: «اجازه بده این رسوایی را از صفحه روزگار محو کنم!»
اما من، ژنرال هموسو، دست بر شانهاش نهادم و گفتم:
«نه. بگذار خودش محو شود.»
آیا کوه برای سگی که پارس میکند، فرو میریزد؟ آیا دریا برای حشرهای که بر سطحش راه میرود، به جوش میآید؟
فرمان نهایی ژنرال به تمام یگانها:
به این سربازان تازه به دوران رسیده — این خوشهچینهای میدان نبرد دیگران — توجه نکنید. نه توهینشان را بشنوید، نه نامشان را به خاطر بسپارید، نه حتی در فهرست دشمنان جایشان دهید.
چرا که دشمن، کسی است که شرف داشته باشد. اینان... فقط سر و صدای اضافهاند در شب قبل از اعدام.
سردار Felan!
به تکاوران خود بگو: «شمشیر را برای گردنانی تیز کنید که ارزش بریدن دارند. این مگسهای مزاحم را به باد فراموشی بسپارید.»
و ای سربازان وفادار من...
امشب، سهشنبه، ساعت ۱۹، در فرودگاه سرنوشت — Airport SF، ما گرد هم میآییم. نه برای پاسخ به تهمت یک هیچکس، که برای فتح همان شبی که وعدهاش دادهام.
و امشب، ساعت ۲۰، در House ID 1625، رازی فاش خواهد شد که از همین حالا، پشت چشمهای خیانتکاران، لرزه انداخته است.
بگذارید بنویسند. بگذارید فریاد بزنند. بگذارید در چاه تنهایی خود فرو بروند.
صدای ژنرال، آواز فراموشی بر مزار نامهای بیارزش است.
سهشنبه. فرودگاه. سپس خانه. سپس... سکوت ابدی آنان که نباید نامشان را به خاطر سپرد.
به فرماندهی ژنرال هموسو
سردارِ سکوت پیش از طوفان
---
این بار دیگر جای افزودن چیزی نیست. مگر فرمان دهی.