رفتن به مطلب
مرورگر پیشنهادی آرساکیا گیم مرورگر های تحت موتور کرومیوم می‌باشد، برای دانلود روی مرورگر انتخابی خود کلیک کنید
Google Chrome Microsoft Edge Ungoogled Chromium Brave Opera GX Opera

تخته امتیازات

  1. ElmiraKamrani58

    ElmiraKamrani58

    گرافیست


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      572


  2. TAURIEL

    TAURIEL

    عضو


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      174


  3. OstaCar

    OstaCar

    عضو


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      381


  4. NimaMashruB

    NimaMashruB

    عضو


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      569


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 05/13/2023 در همه بخش ها

  1. • عکس سایز کوچک شما از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • عکس سایز کوچک کسی که از او شکایت دارید از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل • عکس سایز کوچک از "اطلاعات کاربری" از شاهدین از طریق کنترل پنل: -- • توضیحات: به @RealSina داده شد. • مدارک (فیلم یا عکس): به @RealSina ارسال شد.
    5 امتیاز
  2. پروفایل نویسنده: مقدمه: در سال2015 شرکت داروسازی بیو اند وار تکنولوژی در یک پروژه ی سری تحت نظر وزارت دفاع در حال تحقیق بر روی ویروسی مرگبار بنام x project با اهداف نظامی بودند! طی یک خطای انسانی ویروس از محیط آزمایشگاه به بیرون سرایت کرده، کنترل اوضاع از دست شان خارج گردید، ویروس با چنان سرعتی پیشروی میکرد که کمتر از چندساعت یک شهر پنجاه میلیون نفری رو از پای در اورد. با سقوط دولت، هرج و مرج تمام شهر را فرا گرفت و آذوقه غذایی شهر رو به اتمام رفت،بیش از نود و نه درصد جمعیت شهر ها آلوده و اقلیتی باقیمانده شروع به مهاجرت کردند! 2سال بعد.. نادر و سیمین از بازماندگان حادثه در این مکان به سختی در حال زندگی بودند. بزودی هشتمین سالگرد ازدواج آنها نزدیک میشد، سالگردی متفاوت در میان انبوهی از مردگان متحرک و سختی های زیاد برای بقا و زندگی... رابطه عاطفی این دو رو به وخامت بود, شب ها مشاجره لفظی انها به قدری بالا میگرفت که صدای انها از دور دست شنیده میشد و مردگان را بسوی خود میکشوندن! دعوای انها سر دخترشان بود! در ابتدای شیوع بیماری, خانوادگی در حال خروج از شهر بودند, ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و شهر مملو از جمعیت و عده ای در حال غارت بودند.در همین هنگام دخترشان سارا هوس خوراکی کرده بود. وارد فروشگاه شدند و با مادرش در حال خرید بود زمانی که مادر متوجه شد سارا در کنارش نیست دیگر خیلی دیر شده بود... بعد از این جریان رابطه انها رو به سردی می رفت... یک روز که نادر برای شکار به جنگل رفته بود, سیمین تصمیم گرفت به همان فروشگاهی برگردد که اخرین بار از هم جدا شده بودند, فکر میکرد دخترشان ممکنه به اونجا برگرده و منتظر باشه! فرصت را غنیمت شمرد با ماشینی قدیمی و خاک گرفته بسوی شهر حرکت کرد... شهر ارام بود سکوت ترسناکی بر شهر حاکم بود, بعد از ساعت ها جستجو توانست فروشگاه را پیدا کند. قفل در رو میشکونه و میره داخل.. اما سارا انجا نبود! دوباره شروع به سرزنش کردن خود افتاد و گریه می کرد و از فرط خستگی انجا دراز کشید و ساعتی استراحت کرد .. و موقعی که بیدار شد خورشید در حال غروب بود از جای خود بلند شد و شروع کرد به گشتن فروشگاه واسه پیدا کردن مقداری مواد غذایی!!!!! سرو صدای زیادی میکرد و نمیدانست با اینکار خود یکی از مردگان متحرک رو بیدار کرده! موقعی که صدای قرچ و قرووچ دندان های او رو پشت سر خود شنید با جیغ و فریاد از فروشگاه بیرون رفت! با همین اشتباه ساده عده ای دیگر را بیدار کرد و مشکل بزرگتری رو ایجاد نمود! موقعی که به ماشین رسید متوجه شد سوخت تمام کرده و سریع از ماشین پیاده شد و با سرعت شروع به دویدن کرد با هزار زحمت از شهر فرار میکنه و خودشو به خونه میرسونه! تمام بدنش کبود و زخمی بود و حس خستگی میکرد, کمی روی تخت دراز کشید و منتظر بود شوهرش بیاد و باهم شام بخورن که ناگهان پلک هایش بسته شد, نمیدانست برای همیشه به خواب ابدی فرو رفته! ساعتی بعد نادر از شکار برگشت و وارد اتاق شد و کاغذی که در دست داشت را روی میز گذاشت! و دید سیمین روی تخت دراز کشیده و خوابیده! این اولین شب در این 2 سال بود که باهم دعوا نمیکردند! نادر تصمیم گرفت فردا که همسرش بیدار شد با او حرف بزند و به این کدورت ها خاتمه بدهند! نادر در کنار او دراز کشید و خوابید... چند ساعتی نگذشته بود که سیمین پلک های خود را باز کرد... پایان تاریخ: 12/05/23 باتشکر فراوان از همه کسانی که کمک کردن اخرین داستانم رو تمام کنم. @SeTaYeSh @CaKe @RoseRain @DrDep پشت صحنه ادیت:
    4 امتیاز
  3. 4 امتیاز
  4. Ryzen داش جون پس بگیر به جان خودم دیگ دزدی نمیکنم به خدا دیگ دزدی نمیکنم تورو خدا پس بگیر
    4 امتیاز
  5. • عکس از اطلاعات کنترل پنل شما: • عکس از اطلاعات کنترل پنل شخصی که می خواهید گزارش دهید: • توضیحات: سلام و درود  • شاهد ها: -  • مدرک/عکس یا فیلم: خدمت لیدر محترم @HamidCPT ارسال شد.
    3 امتیاز
  6. با سلام مؤسس عزیز اگر زحمات نیستش C-Shotgun برای پینتبال ادد کنید @ArSaCiA
    1 امتیاز
  7. • عکس سایز کوچک شما از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • عکس سایز کوچک کسی که از او شکایت دارید از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • عکس سایز کوچک از "اطلاعات کاربری" از شاهدین از طریق کنترل پنل: • توضیحات: با سلام. ایشون بی مورد منو از سرور محروم کرده به دلیل زبان ناپسند درحالی که نه در فوروم از بنده شکایتی شده نه داخل بازی توهینی به "َشخص" از سوی بنده صورت گرفته. همچنین بعد از بن ایشون با اکانت "مولتی" فورومشون در قسمت "پیام ها" تهدید کردن. درخواست رسیدگی دارم. با تشکر • مدارک (فیلم یا عکس): https://agsa.arsacia.ir/account/banlog/Sauron تهدید فوروم: https://s8.uupload.ir/files/screenshot_2023-05-08-22-20-16-726_com.opera.browser_jhdo.jpg
    1 امتیاز
  8. • عکس سایز کوچک شما از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • عکس سایز کوچک کسی که از او شکایت دارید از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • عکس سایز کوچک از "اطلاعات کاربری" از شاهدین از طریق کنترل پنل: ss • توضیحات: سلام خدمت شما. بنده از ادمین دو شکایت دارم یک این که بن اشتباه دادند و /O تصحیح رو ندادند و دوم این که هیچ قانونی مبنی بر توهین به هلپر در چت عادی نداریم! عنوان بن کاملا اشتباه است. لطفا به عملکرد ادمین های جدیدتون رسیدگی کنید. • مدارک (فیلم یا عکس): و همچنین بن لاگ بنده: AGSA.ARSACIA.IR/players/banlog/poia_baiati
    1 امتیاز
  9. عکس سایز کوچک از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • سن واقعی: 17 • اسم واقعی: علیرضا • در 30 کلمه خود را توصیف کنید: علاقه مند با حوصله • روزانه چقدر بازی می کنید؟ 4 • در چه ساعت هایی بازی می کنید؟ (مثلا 08:00 - 12:00): 16:00 الی 23:00 • چرا شما فکشن قبلی را ترک کردید: نداشتم • برای چه می خواهید به این فکشن بیایید؟ (حداقل 30 کلمه): علاقه • چرا فکر می کنید که این فکشن جای مناسبی برای شما هست؟ علاقه • روزانه چند بار انجمن را چک می کنید؟ 5بار
    1 امتیاز
  10. • عکس سایز کوچک از "اطلاعات کاربری" از طریق کنترل پنل: • سن واقعی: 16 • اسم واقعی: نگار • در 30 کلمه خود را توصیف کنید: خوش اخلاق مهربون • روزانه چقدر بازی می کنید؟ 5 ساعت • در چه ساعت هایی بازی می کنید؟ (مثلا 08:00 - 12:00): 13:00 19:00 • چرا شما فکشن قبلی را ترک کردید:نبودم • برای چه می خواهید به این فکشن بیایید؟ (حداقل 30 کلمه): علاقه دارم • چرا فکر می کنید که این فکشن جای مناسبی برای شما هست؟ علاقه دارم • روزانه چند بار انجمن را چک می کنید؟+10
    1 امتیاز
  11. عالی داش‌ علی
    1 امتیاز
  12. @HeyCheFazeSangini با سلام و احترام، شکایت شما تایید شد. بازیکن مورد نظر یک اخطار اقلیت دریافت کرد. @Arda با سلام و احترام، درخواست خود را در مکان درست بگذارید.
    1 امتیاز
  13. بنظرم منطقی ترین کار اینه همون طور که TTCها وقتی jobشون مکانیکه هرکاری میکنن Paycheck میگیرن دسته متوسط هم وفتی جابش یکی از اون سه تا باشه به ازای هر بار دراگ سل دادن یا متریال رسوندن یا ماشین دروپ کردن یه پی چکی نسبت به اون جاب دریافت کنن طبیعتا واسه دراگ باید کمتر باشه و واسه مت و کارجکر بیشتر باشه
    1 امتیاز
  14. بهترین دوستی ها با دعوا شروع میشه رفییق با مرام
    1 امتیاز
  15. یادش بخیر یه زمان اوناییکه واتسپ وضعیت میزاشتنومسخره میکردمو خودم اینجا وضعیت میزاشتم.
    1 امتیاز
  16. چه باگ حقی داش
    1 امتیاز
  17. @RoseRain درخواست استعفاء شما قبول شد، شاد و پیروز باشید. @DrDep درخواست استعفاء شما قبول شد، شاد و پیروز باشید.
    1 امتیاز
  18. با سلام و درود خدمت @Ryzen بازیکن مربوطه به مدت 30 روز از سرور محروم شد. موفق باشید.
    1 امتیاز
  19. یه وقتایی هست نه گریه کردن آرومت میکنه نه نفس عمیق نه یه لیوان آب سرد نه داد زدن ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳــــــــی ﻫﺴـــــﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ نیاز داری برای همیشه نباشی ﻫﻤﻴﻦ ….!!
    1 امتیاز
  20. میگه ک بعد من شاید دورت پر باشه...? ولی پشتت خالیه??
    1 امتیاز
  21. بههه بهههه??
    1 امتیاز
  22. ببین قدیما چقد خوب بوده که دنبال جادوی جاودانگی بودن!
    1 امتیاز
  23. وقت خداحافظیه! وقت رفتن از اقلیت خبرنگار! اما با یه اختتامیه خاص واسه خودم? امشب ساعت 24:00 / قسمت مجله روزانه. ((داستان امشب درمورد زوجی بنام سیمین و نادر هستش, اونها بعده از دست دادن فرزندشان همدیگه رو مقصر اتفاق پیش اومده میدونستن, اما! چند ماه بعد از این جریانات اتفاقی در سالگرد ازدواجشون رخ میده....)) از دست ندین!
    1 امتیاز
  24. 1 امتیاز
  25. سلام خدمت همه عزیزان این مجله با رای و انتخاب شما قرارداده شده و امیدوارم مورد رضایتتون قرار بگیره. شاید یکم طولانی باشه ولی سعی کردم با کمی ادیت خسته کنندگی رو ازش کم کنم و واسه بینندگان و خوانندگانش تجربه بهتری رو القا کنم. توجه: تصاویر ممکن است حاوی صحنه هایی باشد که برای همه مناسب نباشد. بریم واسه شروع: شهرداری بدنام در یکی از دوره ها با تقلب و حیله گری به روی کار آمد. در اولین روز کاری خود کارمندان پیر و زمخت رو با ایراد های بنی اسرایلی اخراج کرد. همه در حال bend down/ و اخراج بودند. به کسی رحم نمیکرد. حتی خاله خودش رو هم اخراج کرد.... شهردار خیلی منحرفی بود > برای کارمندان زن ایجاد مزاحمت میکرد > بهشون miow میکرد یا benddown بکار میبرد. شهردار شروع به استخدام بانوان جوان کرد, آزمون ورودی بر پایه تحصیلات نبود بلکه معیار ایشان اندام ظریف و صورت زیبا بود. از میان همه آنها دختری بنام زلیخا چشم شهردار رو گرفت! شهردار کراش بدی رو زلیخا زده بود. با هر بهانه ای خود را به زلیخا نزدیک میکرد. از او میخاست برایش سرویس صبحانه به دفتر کارش ببرد اون هم با لباس های شیک و مجلسی مورد علاقه شهردار! در یکی از همون روزها زلیخا در اتاق آرشیو شهرداری داشت پرونده هارو مرتب میکرد.. ناگهان جناب شهردار از پشت قفسه ها بیرون اومد و بصورت وحشیانه به او ابراز علاقه کرد! مدتها بعد زلیخا متوجه شد باردار شده خیلی ناراحت بود زلیخا با شکم بالا آمده! همه داستان رو برای مادرش تعریف کرد و مادر آهی از ته دل کشید... و مثله ابر بهاری گریه میکرد. فردای آن روز.. مادر با عصبانیت به شهرداری رفت و آنجا آشوبی بپا کرد و خطاب به شهردار گفت: پس نامووووس چی میششششه؟ای بی نا... نفرین های متعددی رو نصار شهردار نمود و گفت الهی اه من دامن دخترتو بگیره وموقع رفتن یک bieh به او داد. سالها گذشت.. روزی دختر شهردار در حال خرید و تفریح بود. موقع بازگشت.. ماشین او روی ریل قطار خراب شد و یکدفعه با صدای صوت قطار ضربان قلبش بالا رفت و دید قطار با سرعت نور داره بهش نزدیک میشه و درب ماشین طی یک باگ Lock شده بود و باز نمیشد.... بشدت ترسیده بود و تقلا میکرد از ماشین بیرون بیاد! اما دیگر دیر شده بود... عجل دختر فرا رسیده بود! در یک چشم بهم زدن قطار با ماشین برخورد کرد و ماشین به هزاران تکه تبدیل گشت. حمام خون راه افتاده بود... شهردار به سنگ قبر سرد و بی روح دخترش خیره شده بود. ناخوداگاه به یاد حرفای چندسال پیش زنی افتاد که او را نفرین کرد! این چیزی نبود جز حکایت بازی روزگار و چرخ گردون و افتادن قرعه ای بنام سرنوشت تلخ واسه یک بیگناه دیگه... پایان. جمعه 12 اسفندماه 1401 باتشکر از وقتی که واسه مطالعه اولین مجله م گذاشتین. و جا داره یه تشکر کنم از مدل کاراکتر زلیخا: @HarleyQuinn قدم رنجه گذاشتن و نقش ایفا کردن. هلپر مجموعه: @DrDep خارج از نوبت اموزش های کلیدی میدادن. @ArSaCiA @Asir @Beigi @CaD @CaKe @CyberDyne @DeaTShoT @EhtemaL @Elone @FiftyCenT @Flame @Ho3ein84 @Holly @LanskySiegel @M0rphine @Mahdi91 @Markeloff @OmidGH @Ravin @Rony @RoseRain @salih @VisuaL @SeyDiliY @Universe @VioletSiegel @BraveGod @Pokers @3epeR @Jamaica @PedarKhande @AdmBot @AmirMahdi در صورتی که تعداد لایک ها به عدد 50 برسه داستان تایتانیک رو قرار میدم.
    1 امتیاز
  26. تسلیت میگم داداش @ORTEGA? غمی از این بالاتر نداریم خدا به خودت و خانوادت صبر بده و غم نبینی سال به سال داریم به نوبت عزیزامون رو از دست میدیم اول علی oddin بعدش من الانم تو ? کمی تاخیر بود برای فروم چون به صورت شخصی ازت دلجویی کرده بودم ناراحت بودم حوصله فروم نداشتم پوزش بمیرم برای دلت داداش ????
    0 امتیاز
این صفحه از تخته امتیازات بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد
×
×
  • اضافه کردن...