در دنیای واقعی:
در آغاز مسیر کاریام، آرزو داشتم که تنها پس از یک سال فعالیت، در شلوغترین و پرترددترین محدودههای تهران، شعبههای خانه پیتزا را گسترش دهم؛ و در ادامه، کسبوکارم را با الهام از همان برند، به برگر شاپ و خانه پاستا توسعه بدهم.
هدفم فقط راهاندازی چند شعبه نبود؛ میخواستم تمام این مجموعهها را به یک هلدینگ قدرتمند تبدیل کنم؛ هلدینگی که هم برای افراد زیادی درون خود مجموعه و هم در شعب مختلف، فرصت اشتغال و رشد فراهم کند.
اگر در این مسیر، تیمی قابل اعتماد و همراه در کنار خود میداشتم، بدون تردید قدم بعدیام حضور در بازارهای بینالمللی بود؛ بهگونهای که در شلوغترین شهرهای دبی، آلمان، ترکیه و روسیه، دستکم سه شعبه در هر کشور افتتاح کنم و نام برندم را فراتر از مرزها گسترش دهم.
در کنار تمام این موفقیتها، تصمیم داشتم ۱۰ درصد از سود فروش این برند را وقف افرادی کنم که با بیماری سرطان دستوپنجه نرم میکنند و برای تهیه داروهای شیمیدرمانی با مشکل روبهرو هستند؛ و در ادامه، خیریه شخصی خودم را راهاندازی کنم.
دلیل این تصمیم، ریشه در تلخترین فصل زندگی من دارد.
در بدترین روزهای زندگیام، پدرم به سرطان مبتلا شد و من نتوانستم مهمترین داروهایش را برایش فراهم کنم. همین ناتوانی، باعث شد بیماریاش شدت بگیرد و من تاریکترین و دردناکترین روزهای عمرم را تجربه کنم.
شاید به همین دلیل است که امروز، کمک به بیماران سرطانی برایم فقط یک کار خیر نیست؛ بلکه یک دین قلبی و یک زخم فراموشنشدنی است.
همچنین دوست داشتم صندوقی راهاندازی کنم؛ نه لزوماً یک صندوق قرضالحسنه به شکل رایج، بلکه نهادی انسانی و منصفانه که اگر کسی واقعاً نیاز مالی داشت، بتواند بدون گرفتار شدن در سودهای سنگین و کمرشکن، مشکلش را حل کند و مجبور نباشد به آدمهایی پناه ببرد که از درماندگی دیگران، برای خود سفرهای رنگین ساختهاند.
و در نهایت، یکی از بزرگترین رؤیاهایم این بود که محلهای اختصاصی، شبیه به اکباتان، بنا کنم؛ جایی امن و شایسته برای کودکها و نوجوانهایی که در سنین پایین، تنها برای تأمین نان شب، هزینه درمان، و نیازهای اولیه زندگی مجبور به کار شدهاند؛ درست شبیه چیزهایی که خودم در زندگی تجربه کردهام.
دوست داشتم آنها در چنین جایی زندگی کنند، درس بخوانند، مهارت بیاموزند، و در محیطی سالم و امن رشد کنند؛ بیآنکه کسی بتواند از آنها سوءاستفاده کند یا آیندهشان را قربانی فقر و اجبار سازد.
در بازی:
همیشه به این فکر میکردم که پولی را که در تایم «بیشتر بخر، بیشتر ببر» برای اکانتم هزینه کردهام، اگر قرار بود جور دیگری استفاده شود، چه کارهای بهتری میشد با آن انجام داد.
قشنگترین ایدهای که به ذهنم میرسید این بود که مکانهای خاصی را بخرم؛ جاهایی که با یک گیت میشد آنها را به خانههایی جذاب و ارزشمند تبدیل کرد.
بعد این ملکها را بهصورت مولتی واگذار میکردم و در زمانهایی که سرور به شلوغترین و پرتقاضاترین حالت خود میرسید، آنها را با قیمت بالاتر میفروختم.
برای من، این فقط یک راه کسب درآمد در بازی نبود؛ بلکه نوعی نگاه استراتژیک و فرصتسنجی بود که همیشه دوست داشتم آن را در فضای بازی هم تجربه کنم.
- عرفان ریدوکس پیتزا فروش عصبی