با (Qomar)یک شب پایزی بود
در آن زمان جوان بودم و نادان
تمام دارای هم تمام میشد به یک بنز که اونم سرم کلا گزاشتن و ادمین برام پس گرفت زمان خرید
من در حال گشت در شهر بودم ساعت های 10.11می شد که یکی گفت عجب بنز قشنگی داری نگاهی به اطراف خیش انداختم و دیدم Qomarکه نامش در ان زمان zasa1بود سوار اتوبوس است سوار ماشین من شد و کمی با هم در شهر به گردش رفتیم بعد برای 2 ماه ندیدمش دنبالش هم یک هفته گشتم اما جوان بودم و نابلد بعد ها دوباره هم رودیدیم و ماشین هایش سانرایس.ون . یک چیز دیگش رو نشون داد بعد دوباره 10 20روز دیگه هم رودیدیم من یک کلن لول یک خریده بودم با این که پول وال نمیدادم روزی 2, 3 ساعت با هام می امد وال بدون در خواست پول و از ان زمان با هم زندگی میگنیم فقط تنها ایرادی که داره اینکه پول جمع کن نیست به فکر فردا نیست و در روز خوش میگذرونه این را به عنوان داستان میتوانید شب بخونید