حاجی امشب دلم خیلی گرفتست, داشتم پیام های انجمن و نمایه هایی که زده بودم رو می خوندم....
ولی جدی کی تایم کردیم که اینقدر پیر بشیم؟ هر سال یه تیکه از وجودمون گم شد. هر خبری که میاد از این تیکه ها بیشتر گم میشه.
طبق عادتم وقتایی که دلم میگیره شروع میکنم به نوشتن. تنها چیزی که میتونه آرومم کنه همینه. ولی واقعا چی به سر ما اومد؟ هرچی فکر کردم نتونستم به جوابش برسم.
کاشکی می تونستم کلماتی که روی کاغذ و دفترم مینویسم رو هم اینجا بنویسم ولی بعد زمستون بوی خون میدن همشون. چه بلا هایی که سر ما نیومد. چه تجربه هایی که با این سن کممون نداشتیم....
ولی حداقل مثل همیشه میدونم که همه چیز یه روزی خوب میشه, خیلی خیلی زودتر از چیزی که فکر می کنم و فکر می کنید ❤️