تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
عجیبه، یادم میاد چند روزِ پیش, سر کوچهمون دیدم یه زن مظلوم پیر, مأمور برق داشت سرش عربده میزد
میگفت: ندارم با اون چشمای کم سو خیس, یهو بهش گفتم: بده من اون قبض و رفیق, من پولشو میدم، اینطوری مردونه نیست
گفت: اگه بفهمی خدا باهات لج بوده چی؟ اگه عادله، خب پس پسر من کوره چی؟ دوباره اشکای اون پیرزنه از گونه ریخت
با صدای خسته و بدن لرزون پیر, گفت: دو ساله بچههام بهم سر نمیزنن, گفت: خدا نکنه مثل من فرسوده شید
مأموره گریهاش گرفت و دست و زد رو سرش, گفت: نمیرفته به مادرش سر بزنه, مادرم این آخریا دعا میکرد یه سره
پسرت نتونه ببینت، دلش لک بزنه, شاید با خودت بگی اینا یه افسانه بود, یه گوش در بود و یه گوشتم دروازه بود
ولی نه؛ اوس کریم با یه دعوای پول, به من و تو مأمور و پیرزن درس داده بود
مأموره گفت: گرفتم از این روز درس, دولا شد دست پیرزن و بوس کرد
مردم ا*مق کوچه هم درگیر قضاوت, همه باهم زدن پوزخند...
کسی نبود وقتی تو بودی, وقتی پاهام منو یاری نمیکرد
کسی نبود وقتی تو بودی, وقتی تو کوچه بچهای باهام بازی نمیکرد
کسی نبود وقتی تو بودی, وقتی گم شدم تو کوچههای ترس
کسی نبود وقتی تو بودی, وقتایی که خیس میشدن گونههای من...اوس کریم...
